اكه حتي بين ما فاصله يك نفسه نفسه منو بگير
براي يكي شدن اكه مرك من بسه نفس منو بگير
اي تو هم سقف عزيز اي تم هم گريه من گريه هم فاصله بود
گريه اخر ما اخر بازيه عشق ختم اين قائله بود
خوب ديروز هنوز طرحي از من بر صليب روي تن بوشت بدوز
وقت عرياني عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز
بلك تو فاصله دست و كاغذ وغزل من و عاشقانه بود
رستن از بيله اب اي كليد قفل شعر قفل شاعرانه بود
نوشته شده توسط......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:13  توسط مهسا یه وبلاگ داره برامون نظرات قشنگی میگذارن
|
زندگي پر از سوال مي دونم رسيدن به تو خيال مي دونم تو ميگي يه روزي مال من ميشي اما موندنت
محاله مي دونم تو مي گي شبا دعامون ي كني چشمه چشات زلال مي دونم توي آسمون سرنوشت ما ماه كاملم هلاله مي دونم تو ميگي پرنده
زواله مي دونم اون درخت سيب آرزوهامون پر ميوه هاي كاله مي دونم آري مي ري و نمي پرسي كه اين دل عاشق درچه حاله مي دونم
نوشته شده توسط.....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:11  توسط مهسا یه وبلاگ داره برامون نظرات قشنگی میگذارن
|
وقتي اون چشماي پر از اشكت رو ميبينم
و قطره هاي اشكي كه
از گونه هاي قشنگت سرازير ميشه
و كسي نيست اونا رو پاك كنه!
وقلبي كه زخمش حاصل خنجر بي مهري عاشق ديروزيه
دلم آتيش ميگيره!
با خودم ميگم
آدم بايد عاقلانه عمل كنه
و مواظب صياداي شيادي باشه
كه از عشق به عنوان طعمه استفاده ميكنن!
نوشته شده توسط......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:2  توسط مهسا یه وبلاگ داره برامون نظرات قشنگی میگذارن
|
يادمه وقتي ميخواستم خودمو ورق بزنم به هيج رسيدم!!!!
وقتي تمامه داشته هايم را مرور كردم باز هم به هيج رسيدم!!!!
ان لحضه بود كه دو ركعت نمازاشك بر من واجب شد
روي سر در وجودم نوشتم تنهاترينم
خواندم
باوركردم
ايمان اوردم
تنهايي در بند بندم رسوخ كرد و من به گل نشستم
دستهايم را از وراي تنهايي خوشه خوشه شعر كردم.وبه جستجوي قافيه ها تمام بغض هاي واجبم را دور ميزنم اما
بي خيال قافيه!!!
از ذشت لالايي ام هزار شعر برايت میگویم
و بك بغل قاصدك بي نشوني پوست مي كنم
اشكهايم هيج كس منه
پای پله هاي جشمهايت التماس مي كنم قداست اشك را نشكن!!!
بزركترين زكات قلبت صداقت جشمهايت است
يادت باشد تو قول دادي
دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم
امشب از اون شبهاست كه من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم
امشب از اون شبهاست كه من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من
نوشته شده توسط..............
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:1  توسط مهسا یه وبلاگ داره برامون نظرات قشنگی میگذارن
|