........................
مرسی که باز هم به این وب سر میزندی
آدرس وب جدیدیم اینه منتظم بیایص
منتظرم
يا علي
تقدیم با آنکه آفتاب مهرش بر آیتان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.
مرسی که باز هم به این وب سر میزندی
آدرس وب جدیدیم اینه منتظم بیایص
منتظرم
يا علي
شیاد دیگه این وب آپ نشه.تنها دلیل ساخت این وب گفتن حرفام به اونی بود که دوسش دارم وقتی که کنارم نیست ولی حالا که اون رفته نه حرفی هست برای زدن نه متنی برای نوشتن
دوستان ببخشید اگر تو این مدت متن های چرتی می گذاشتم
اگر خواستم اپ کنم خبر میکنم.
راستی اینم همون متنی که اون بهم داد.
یا علی
ابتدا همه چيز عادي وزندگي به روال هميشگي خود بود.اما بلا كم كم رخ نمودزماني كه مادري مي خواست عشقي به فرزندش تقديم كند،هنگامي كه دو دل داده مي خواستند كلام آخر را بگويند وخود را يكباره به ديگري وا گذارند،آن گاه كه انسان ها،دوهمسايه،دو برادر،دو دوست در سينه چيزي گرم وصادقانه احساس مي كردند و مي خواستند آن را نثار ديگري كنند،زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر وآن كلامي كه پاسخ گوي همه نياز ها بود،از دهان كسي بيرون نمي آمد وتشنگي ها سيراب نمي شد.
وبعد.....
كم كم سينه ها سرد شد،روابط گسست وبي تفاوتي جايگزين شد.ديگر كسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت آدم ها در خود فسردند ودر تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:
چه شد كه ما به اينجا رسيديم،كدام نعمت از ميان ما رفت؟؟ واندوه امانشان را بريد.خداوند دلش بر اين قوم كه مفلوك تر از همه اقوام جهان شده بودند،سوخت وكلمات دوستت دارم را به ذهن وقلب آنان بازگرداند.خدارا شكركه هنوز مي توانيم به يكديگر بگوييم:دوستت دارم
نوشته يه ديونه قديمي

نمیدانم بگریم یا بخندم
منم چون کولیان خانه بردوش
نمیدانم ببرم یا ببندم
نمیدانم میمانی یا نه
نمیدانم بازم شکست ........
ای کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مواظب باشی
جنس این جام بلور است
پر از عشق و غرور!
مبادا بازیچه شود...!
می شکند!

قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم قسمت نشد تا در کنار هم بمیریم
تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد ای یار عاشق از جدایی ناگزیریم
فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را در خلوت مظلوم چشمانت بخوانم
صد سوز پنهان مانده در سازم که یک شب با گریه در چشمانه گریانت بخوانم

ضربه های تیشه های زندگی را...
بر ریشه آرزو هایت حس میکنی!
به خاطربیاور که ....
زیبایی شهاب ها...
از شکستن قلب ستارگان است.

به که باید دل بست به که شاید دل بست؟سينه ها جاي محبت همه از كينه پر است
هيچ كس نيست كه فرياد پر از مهر مرا گرم پاسخ گويد نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر قدمي راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع خط تنهايست همه گل چين گل امروزند
درنگاه من وتو حسرت بس فرداييست نقش هر خنده كه برروي لبي مي شكفند نقشه شيطانيست در نگاهي كه تور اوسوسه عشق دهد
حيله پنهانيست ، خنده ها مي شكفند بر لبها تا كه اشكي بر سر مژگان كسي .همه بر درد كسان مينگرند ليك دستي بزنند از پي درمان كسي
ار وفا نام مبر آنكه وفا خواست كجاست ريشه ءعشق فسرد واژه ء دوست گريخت سختي از دست مگو دعشق كجا دوست كجا دست گرمي كه زمهر بفشارد دستت در همه شهر مجوي گل اگر دردل باغ بر تو لبخند زد بنگرش ليك مبوي لب گرمي كه زعشق ننشيند به لبت به همه عمر مخواه گر شبي از سرغم آه كني درد اگر سينه شكافد نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو را اگر آب كند آتش غم آب شو آه مگو
گفته ام با دل خويش آسمان با من و تو بيگانه است

دلم گرفت اي هم نفس
پرم شكست تو اين قفس
تو اين غبار.
تو اين سكوت چه بي صدا
نفس نفس
از اين نا مهربوني ها
دارم از غصه مي ميرم
رفيق تنهايي يه روز دستاتو مي گيرم
تو اين شب گريه مي توني
يناه هق هقم باشي
تو اي همزاد همخونه
چي ميشه عاشقم باشي
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون
دو هسفردو هم صدا
تو اي پايان تنهايي
پناه آخر من باش
تو اين شب مرگي پاييزي
بهار باور من باشي

در يك سكوت مبهم
غرق در واژه ها هستم
نمي يابم آن اكسير نجات بخش را
آن كه اسم اعظمش گويند
چه فرقي مي كند
كه آن اسم را بيابم يا نه
من صاحب اسم را يافته ام
ودر بستر عشق او آرميده ام
من با عشق او
آتش را سرد کرده ام
نيل را شکافته ام
و به صليب رفته ام
من مست شراب عشق اويم
و در خمار رخ زيبايش
حيران و سرگردانم

یه روز بيدار ميشی ميبينی يه جای تازه ايی
کمی سرده کمی تنگه و کمی هم تاريک
چشمهاتو به هم ميمالی شايد که اشتباه ديدی
دوباره چشماتو باز ميکنی و ميبينی
نه اشتباه نيست
غريبه هم نيست
غربتم که اصلا
آخه شنيدی توی غربت ادمهاش با
يه جای آشنا فرق دارن پس ای خدا اينجا کجاست ؟
هم سرده هم تنگه هم تاريکه
تازه يادت ميفته
که وای خدای من
تابوت : مرگ :
رفتن بدون خداحافظی
آخرش باورت ميشه
دوباره فرياد ميزنی و میپرسی :
آهای آدمها اينجا کجاست؟
اينبار کسی نیست که بگه اينجا واقعا غربته !!!
اينجا آخر دنياست!!!!
رسيدن به خودش
همونی که تو رو آورده
التماسش ميکنی که يکبا ر ديگه برگردی
بهت ميخنده و ميگه :
آهای عروسک بيچاره و پاره پاره ی من
اينجا آخر زندگيه
آخر دنيا
چشم به راه
اينارو گفتم که نسبت به هم ديگه مهربون تر باشيم
اين دنيا بی وفاست
تو رو خدا با هم ديگه خوب باشين
صادق باشين
رو راست باشين
به هم ديگه کمک کنين
اين نصيحتی بود از اين حقير

بغض پاييزي ابرم
بغض يک غروب غمناک
شاهد شکستن من
قطره بارونه رو خاک
غربت هر چه غروبه
غم هر چه ابر دنياست
کوله بار اين غريبه
جاده دربه دري هاست
ميون تن هاي دنيا
شده تنهايي نصيبم 
نفس از من گفت آن کس که عمری
برایم عاشقانه هم نفس بود
به زنجیر طلائی پای دل بست
دریغا عشق شیرینش هوس بود
ز پیغامش دلم دیگر نلرزید
نپرسیدم کجا وبا چه کس بود
نمی خواهم بدانم در چه حال است
هوس هم بود اگر یکبار بس بود
![]()
به تو مي انديشم وبه گرماي تنت
كه نصيب ديگري شد
وبه تنهايي شب هاي خودم
به تو وبه زماني كه در كنارم بودي
به تو مي انديشم
وبه زماني كه ديگر من حتي در خاطرت هم نيستم

خدايا!
چون ماهيان كه از عمق و وسعت دريا بي خبرند ...
عظمت و ژرفاي عشق تو را نمي شناسم!
فقط مي دانم...
كه معبود اين دل خسته هستي!
واگر ديده از من بر گيري
خواهم مرد!

بنام کاتب کتیبه عشق
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت
به جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه نمي توانست من را دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد
من شروع كردم
وقتي كه او تمام شد
من آغاز شدم
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن
مثل بي تو بودن.

قاب عكس لخت خالي
روي ديوار ميگه نيستي
همنفس بودي يهروزي
ديگه نيستي ! ديگه نيستي
تو ديگه نيستي و چشمات
ديگه جاي گم شدن نيست
بي تو تن پوش ترانه
مرهم زخماي من نيست
اگه مي موندي كنارم پابه پاي من مي سوختي
آينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي
تو بايد مي رفتي ‚ بانو ! موندنت سقوط ما بود
حالا دوري اماهستي ‚ اين تمام ماجرا بود

گر چه می دانم نمی آیی
ولی هر دم ز شوق
سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم

بادکنکي قلبي شکل در بزرگترين حد ممکن با قرمزترين رنگ ممکن، پسر کنار خيابان ايستاده و بسته اي کوچک با روباني قرمز، به دست ديگرش گرفته است. دختري به او نزديک ميشود. لباني که مي خندند، چشماني که مي خندند، قلب هايي که مي خندند. امروز روز "ولنتاين" است، روز "عشاق".
چند سالي است که در روز جهاني "ولنتاين"، جوانان ايراني نيز با دادن هديه هايي کوچک، به ابراز عشق نمادين مي پردازند. درهفته اخير جوش و خروش و تغييراتي در مراکز خريد ديده ميشود. مغازه ها از شکلات ها و Teddy ها و کارت هاي مخصوص 14 فوريه پر شده است. البته اين جوش و خروش در چند روزه گذشته با پلمپ کردن چند مغازه که به فروش اجناس فانتزی مرتبط با ولنتاين می پرداختند و جمع آوری کالاهايی که مربوط به ولنتاين هستند در مغازه هايی واقع در بازار قائم تجريش و ميرزای شيرازی کمی به تلخی گرائيده است. ظاهرا نيروی انتظامی قصد دارد اين رسم جديد را نيامده از بين ببرد. اما شب پنجشنبه و جمعه مهمانيهای ولنتاين زيادی در تهران و شمشک در جريان است که به نسبت سالهای گذشته رشد قابل توجهی داشته است. مهمانيهايی که حتی با بستن مغازه ها و جمع آوری کالاهای مربوط به ولنتاين هم جريان خواهند داشت.
روز ولنتاين شايد روزي ولنتاين شد که رومي ها در 15 فوريه هر سال جشن "لوپرکاليا" “Lupercalia” را برگزار ميکردند. آنها عقيده داشتند الهه لوپرکاليا، گله هاي چوپانان را از شر گرگان گرسنه حفظ ميکند. در مراسمي که براي بزرگداشت اين الهه برگزار مي کردند، دختران رومي نام خود را روي برگه اي مي نوشتند و در جعبه مخصوص مي انداختند، پسران از داخل جعبه، اسمي بيرون مي کشيدند و براي يکسال با آن دختر دوست مي ماندند. اين دوستي معمولا به ازدواج منجر مي شد.
پس از رواج مسيحيت، اين آيين خرافاتي به مراسم روز "سنت ولنتاين" تغيير نام داد، اما همچنان قرعه کشي اسم ادامه داشت.
در تاريخ، هفت مرد با نام سنت ولنتاين وجود دارند.يکي از آنها، قديسي است که در قرن سوم ميلادي و زمان پادشاهي کلاديوس دوم زندگي مي کرده است. وقتي کلاديوس تصميم گرفت سپاهي عظيم تشکيل دهد، عده اي از مردان ترجيح دادند در کنار خانواده خود باشند و از دعوت کلاديوس براي پيوستن به سپاه استقبال نکردند. اين موضوع کلاديوس را به خشم آورد به نحوي که ازدواج را ممنوع کرد و با باطل اعلام کردن نامزدي ها، قصد داشت دلبستگي مردان به خانواده هايشان را کم کند. سنت ولنتاين، اما، با اين اقدام مخالف بود و آن را غير منصفانه مي دانست، به همين دليل مخفيانه، دختران و پسران را به عقد هم در مي آورد. کلاديوس هتگامي که از اين موضوع با خبر شد، دستور قتل ولنتاين را صادر کرد. به اين ترتيب سنت ولنتاين روز 14فوريه اعدام شد و دوست دارانش جسدش را در باغ کليسايي در شهر رم به خاک سپردند.
در روايتي ديگر سنت ولنتاين که به خاطر کمک به مسيحيان، به زندان افتاده بود، در آنجا، عاشق دختر زندانبان ميشود. کلاديوس دستور اعدام او را در 14 فوريه سال 269 ميلادي صادر مي کند. سنت ولنتاين، پيش از اعدام شدن، نامه اي عاشقانه براي دختر زندانبان مي نويسد، با اين امضا : از طرف ولنتاين تو.
به گواهي کتاب تاريخ تمدن( اثر ويل و آريل دورانت)، سنت ولنتاين حامي عشاق بوده است، بطوريکه در سال 496، گلاسيوس، پاپ اعظم، 14 فوريه يعني روز اعدام شدن سنت ولنتاين را روز عشاق تعيين کرد و نام آن را ولنتاين گذاشت روزي که پيغام هاي عاشقان رد وبدل ميشود.
سنت ها و اعتقادهاي قديمي:
در اروپا 14 فوريه را روز جفت گيري پرندگان مي دانند. در انگلستان تعدادي از کودکان با پوشيدن لباس بزرگ تر ها از خانه اي به خانه مي رفتند و شعري در ستايش سنت ولنتاين مي خواندند.
در ولز مرسوم ترين هديه روز ولنتاين، قاشق هايي با نقش قلب، قفل، و کليد بود. هديه اي با اين معني: تو قلب مرا گشوده اي.
در فرانسه، پسران اسم معشوقه خود را روي بازوي لباسشان مي نوشتندتا به همه بگويند: از حس من آگاه شويد!
در بعضي ديگر از کشور هاي اروپايي، دختران جوان لباسهايي را که در روز ولنتاين از پسران هديه گرفته بودند، نگاه مي داشتند که اين به معني پاسخ مثبت به در خواست ازدواج بود.
داستان هايي هم درباره اين روز وجود دارد. اينکه اگر سينه سرخ از بالاي سر دختري عبور کند او با يک ملوان ازدواج ميکند و اگر گنجشک عبورکند، همسرش مرد فقيري ميشود و اگر آن پرنده سهره طلايي باشد، آن دختر با مردي پولدار ازدواج خواهد کرد.
سمبل ها و نشانه ها:
نوار و روبان قرمز: به زمانهای قديم بر می گرده که شواليه ها هنگامی که عازم جنگ بودند؛ نوار و يا روسری از معشوقه خود دريافت می کردند و آنرا به يادگار با خود ميبردند.
الهه عشق:يک الهه اسطوره ای است که او را پسر ونوس می دانند و اين نام به لاتين به معنای آرزو طلب و درخواست است.پسری کوچک و عريان با دو بال و لبخندی موزيانه و يک تير و کمان. و هر گاه تير خود را به سمت قلب کسی نشانه بگيرد او عاشق می شود.
و همچنين گل رز که بي شک مشهورترين گل است و بيان کننده عشق که در بيشتر اوقات به صورت ناشناس فرستاده می شود.
ولنتاين از نوع چيني!:
در چين افسانه اي خاص وجود دارد که نمادي از عشق است و با روز ولنتاين يکي است، هفتمين روز از هفتمين ماه در تقويم چيني( برابر با 14 فوريه ميلادي) به نام "Qi Qiao Jie" نامگذاري شده است. روايات زيادي در مورد اين روز وجود دارد. بکي از اين روايات مربوط به الهه بهشت و هفت دختر اوست، که براي آبتني به زمين مي آمدند، و در يکي از روزها گله داري به نام "Niu Lang" لباسهاي آن ها را بر ميدارد.الهه و هفت دختر براي پس گرفتن لباس هايشان تصميم ميگيرند، زيباترين دختر را که کوچکترين هم بود نزد گله دار بفرستد، هنگامي که اين يکديگر را ميبينند، عاشق هم ميشوند. الهه بهشت به اين دو اجازه مي دهد، سالي يکبار در هفتمين روز از هفتمين ماه تقويم چيني، يکديگر را ميبينند و در اين روز پرنده اي از بال خود پلي مي سازد،تا دختر بهشت از آن عبور کند و معشوق خود را ببيند.
روز ولنتاين ابتدا فقط در کشور روم رواج داشت اما کم کم به تمام کشور هاي اروپايي منتقل شد و با برگزاري مراسم در کشور هاي اروپايي و آمريکايي، مي بينيم که اين روز جهاني شده است.
در را که باز کرد، دسته اي گل رز ديد که جلوي صورت پستچي را گرفته است، همراه بال جعبه اي زيبا با روباني قرمز.
دختر جيغ کشيد. پستچي عشق را برايش از ايران تا لس آنجلس آورده بود. کارت داخل جعبه را باز کرد.

بگو از خواب اقاقی روی شاخه شکسته
بگو از غربت بارون تو هوای سرد خسته
بگو از راز ستاره توی آسمون دلتنگ
بگو از رفتن و رفتن، رو مسیر خط بیرنگ
بگو از درد دل برگ ، رو زمین خشک پاییز
بگو از اشک شقایق ،
پشت یه بغض غم انگیز من واین غربت جونگیر
؛ من و فریاد شکسته تو و یه درد قدیمی ،
پشت این درای بسته من وتو همسفر باد ،
من وتو پاییز رو دیدیم تو غروب بی ستاره ،
من وتو به شب رسیدیم رو لبای خسته شب ،
من وتو قصه آهیم لب مرز بی کسی ها ،
واسه هم یه تکیه گاهیم

مرسی که به وب من سر زدین .هرکسی برای خودش نظری داره وبه قول خاله فریبا نظر هرکسی برای خودش محترم.
من هم دوست ندارم نظر کسی را در مورد مطالب وبم پاک کنم.نظر شما را هم به عنوان یه یادگاری نگه می دارم .
بدان که خورشید بر آمد و نور آن اوج شب را به پایان برد و ستاره ها که مانند دانه های مروارید میدرخشیدند آرام آرام رو به خاموشی میروند و نور آنان با طلوع خورشید رو به انزوا میرود و انگار شب با آن عظمت و زیبایی و پر معناییش به یک باره میرود و جای خود را به روز میدهد و روز است آن بی تعارف که هر چه خواهد بر سرمان آرد چه خوب چه بد و اما بشر از روز گریزان ...........
اما چه می توان کرد که زندگی مانند لحظه ای است ولی لحظه ای بلند و طولانی که انگار زود میگذرد ولی باز هم ممتدد و سخت ......
آن هنگام که همگان در خوابند شب بیدار است و لحظه های تلاطم و پر احساس را پشت سر میگذارد و می نالد از دست آن صبحی که فردا برون آید از پس آن شب پاک و و و و زیباییش را بر هم زند ....
کاش ما جای شب بودیم و هر لحظه از آن اوج رویا و ستیز و عشق و ایمان بودیم. کاش اگر گاه کمی در پس آن می ماندیم می دیدیم که چه دارد و چه باید تا شب
شد ................................

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب
تماشايییست پیچ و تاب آتشها خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چه گونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

دوست دارم خیلی زیاد نمی دونم چرا؟
نمیدونم چرا نمیتونم بدون تو حتی یه لحظه زندگی کنم؟
نمیدونم چرا نمتونم بهت بگو....
نمیدونم این چه حسی که دارم
نمیدونم تو هم مثل منی
میگن این حسه عشقه نمیدونم راسته یا دوروغ...
ولی عشق من به تو یا عشق ما به هم
چرا همیشه مشکلات پیش پا عاشقاست...
چرا همیشه فاصله بین دلاست...
نمیدونم مي تونم ببینمت یا نه ....
ولی بدون همیشه کنارمی همیشه به فکرتم
همیشه به یادتم
دوست دارم ... عاشقتم.... بدون تو نمیدونم چه کنم
شاید باورت نشه ولی خیلی خیلی عاشقتم دوست دارم همیشه تو بغلم باشی....
دوست دارم همیشه چشمام تو چشمات حلقه زده باشه
آرزومه یه روزی حتی تو قیامت یه بوس از اون .............
دوست دارم...

من صدايت را درون قلب خود مي شنوم
درد را در چهره ي عاشق تو
با ذهن خود مي نگرم
فرياد نزن اي عاشق
فرياد نزن...
بي سبب نيست چنين فريادم
بيگناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگي
هم خودم هم تورو بر باد دادم
بي گناه در دام عشق افتادم

امشب گويي يكباره تمام انديشه ام را از
من گرفتند و بجاي آن فقط نام تو را نقش
بسته اند هر چه ميكنم مرغ سركش دلم را از
اوج گرفتن در آسمان لايتنهي انديشه هايم بزير
بياورم تا نغماتي بسرايم كه سوز درونم را
بازگو كند نميتوانم
باور كن هيچ زمان اينگونه خود را خوشبخت
احساس نكرده ام بعد از سالها خود را خوشبخت
احساس ميكنم و بعد از سالها فريفتن دلهاي فريبا
تنها اين لحظه است كه تمام ذرات وجودم جمله
(دوستت دارم) را بر زبان جاري ميسازد
يکي ديوانه اي اتش بر افروخت در ان هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاکسترش را باد مي برد وجودش را جهان از ياد مي برد
من ان ديوانه اتش پرستم در اين اتش خوشم تا زنده هستم
بزن اتش به عود استخوانم که بوي عشق بر خيزد ز جانم
بيا اتش بزن خاکسترم کن سهم در بوته هستي زرم کن

تقدیم به خاله فریبا
*زندگی رویا نیست .زندگی زیبایی ست * زندگی بال و پری دارد اندازه عشق*
با خودم می اندیشم . اندازه عشق در زندگی ما چقدر است ؟ و در کجای زندگی
ماست ؟
آه سردی بر قلبم مینشیند . نگاهم به دور دستها خیره می شود و دلم به حال
عشق می سوزد . سالهاست که کسی را عاشق ندیده ام .
*سالها رفت و کسی مرد ره عشق ندید * حالیا چشم جهانی نگران من و توست*
عشق را و عاشقی را فراموش کرده ایم . دیوان خواجه شیرازی را می گشایم
*فاش میگویم و از گفته خود دلشادم * بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم*
این تحفه نا چیز را به کسی که عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود تقدیم میکنم .
تقدیم به خاله فریبا ![]()
در خاطرات مبهم من آشنا نبود عکسي که هيچ وقت شبيه شما نبود يک عمر انتظار کسي را کشيدم آمد ولي چهره او آشنا نبود گفتي زبان پرسش من چشمهاي توست افسوس در نگاه شما جاي ما نبود باور کنيد راندن ما از بهشت هم جز از براي عشق خدا نبود پا جاي پاي عشق نهادن گناه نيست حوا هنوز لايق عشق خدا نبود شايد خدا منم و تو حوا و سيب هم اينبار سهم آدم از اين ماجرا نبود .


دل من ميشنود تپش قلب تو را و صد افسوس قلب تو عاشق نيست و صد افسوس تو را قلبي نيست كه ز من بشنود اين راز درون چشم من مي ماند به تماشاي رخت و صد افسوس تو را چشمي نيست كه ببيني غم و اندوه مرا اگر تو باز نگردي اميد آمدنت را به گور خواهم برد وکس نمي داند در فراقت ديگر چگونه خواهم زيست چگونه خواهم مرد.


هرگز نخواستم که بگويم تورا چه قدر
عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!
هرگز نخواستم که بگويم نگاه تو
از ابتداي ساده اين ماجرا چه قدر ـ
من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!
من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ يا چه قدر...؟
هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولي
عادت نبود حسي از آن ابتدا چه قدر
مانند پيچکي که بپيچد به روح من
ريشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ
تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند
اينجا فرشته ها که بداني خدا چه قدر ـ
خوبست با تو،با همه بي وفائيت
قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!
قلبم گرفته است،سرم گيج مي رود
هرگز نخواستم که بداني تو را چه قدر...
عاشقت خواهم ماند..............................بي آنکه بداني.
دوستت خواهم داشت............................بي آنکه بگويم.
درد دل خواهم گفت.................................بي هيچ کلامي.
گوش خواهم داد..................................بي هيچ سخني.
در آغوشت خواهم گريست..................بي آنکه حس کني.
در تو ذوب خواهم شد...........................بي هيچ حرارتي.
اينگونه شايد احساسم نميرد

فاصله يه حرف ساده است
بين بودن و نبودن
فاصله يه درد کهنه است
بين چشمان و نگاها
فاصله دلتنگي است
بين دلهاي ما ، نگاهاي ما
فاصله همان دليل فراموشي ماست
فاصله همان چشمهاي پر ز اشک ماست
فاصله آغاز دلتنگي هاي ماست
فاصله پايان دلدادگي هاي ماست
فاصله اشک دلهاي عاشق است
فاصله چشمهاي منتظر به پيچ جاده اي بي انتهاست

در بلندترين شب سال از تو مي نويسم
در بلندترين شب سال براي تو مي نويسم
دربلندترين شب سال با عشق تو تا صبح بيدار مي مانم
در بلندتري شب سال تا صبح به تو فكر مي كنم
در بلندترين شب سال تا صبح مي گو يم كه دوستت دارم
در بلندترين شب سال چرا بايد تا صبح بي تو و با فكر تو بيدار بمانم
دربلندترين شب سال بايد باز هم يك شب ديگر اين زندگي را تحمل كنم
كوتاه ترين شبهاي من با تو بودن است.

i had a dream ...
i dreamed i was walking alon the beach with God.
across the sky flashed scenes from my life.
for each scene,i noticed two sent of footprints in the sand;
one belonging to me and the other to god.
when the last scene of my life flashed befor me,
i looked back at the footprints in the sand.
i noticed that many times along the path of my life there was only one set of footprints.
i also noticed that it hapend at the very lowest and saddest times in my life.
this really bothered me so i questioned god about it.
"god,you said that once i decided to fllow you,you'd walk with me all the way."
but i have noticed that during the most troublesome time in my life,there is only one set of footprints.
i don't understand why when i needed you most would leave me.
GOD replied,"my precious child"
i love you and i would never leave you.
during your times of trial and suffering'when you see only one set of footprints.
it was then that carried you
گر سهم من از خاک دلی پاک نبود
غم در دل من اسیر و غمناک نبود
اشک ها غنچه ی سرخ عشق را سیراب کرد
ور نه خاک دل من خیس و نمناک نبود
آتش عشق دلم را سوخت اما چه باک
جز تو کس در غم من این چنین شاد نبود
گر چه با فراقت عمرم همی شد سپری
قلب من ز یادت لحظه ای آزاد نبود
در فراقت سوختم و خاکسترم را باد برد
ای دریغ از عمر که یار وفادار نبود
تقدیر نبود با تو بمانم نفسی اما
افسوس که این تقدیر سهم دل بیمار نبود
خاکستر عشق من بود تقدیرم اما
جز خاک کسی یار غم خوار نبود
گر مردم از این درد مرا یاد کنید
مرگ در ره دوست خوش تر از لحظه ی دیدار نبود
یکی بود یکی نبود
اونی که بود من بودم اونی که نبود تو بودی
یکی داشت یکی نداشت
اونی که داشت تو بودی اونی که نداشت من بودم
یکی خواست و یکی نخواست
اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم
یکی برد و یکی باخت
اونی که دل رو برد تو بودی اونی که دل رو باخت من بودم
یکی بود یکی نبود..............

هر وقت که بارش قطرات بلورین باران را می بینم
یاد و خاطره آن اولین دیدار در من زننده میشود
قطرات باران تنها شاهدان عینی ان لحظه با شکوه بودند
وه که چه زیبا بودو دل انگیز
قطرات باران همچون قلب مهربان تو
زیبا و پاک بودند از آن پس هر وقت باران می بارد
دوست دارم با چشمانی بسته به میهمانی قطرات
پاک و زیبای باران بروم
و تو را در رویایی شیرین مجسم کنم

وقتی تنهایی
سایه های تاریک خویش را بر لطافت زندگی
می گستراند
وقتی زمان
در لحظه های گنگ و بی ثبات خویش
می چرخد
وقتی سرنوشت
گسیختگی انسانیت را در لحظه های کوتاه
عمر من رقم می زند
تنها ماوای من
جلگه ایست از جنس آغوشت!
همیشه سبز
از بارشهای موسمی فصل تنهایی
گاهی با اسب سر کش خیال
تا آن سرزمین همیشه سبز می تازم
در میان گلهای پیراهنت
عاشق میشوم به نیلوفری که بوی بودا
از مرداب گریزانش میکند
قطره اشکی شبنمش میکنم
و
شکسته خاطر به دامان حسرتم فرو میریزم
بانو!
ما پاسدار حرمت بی حرمتانیم
دیروزیان فریاد
امروزیان سکوت
فرداییان هیهات
تکیه بر باد زدم
تا از اینجا بروم
دلم اینجا تنگ است
نفسم بوی تو را کم دارد
جای من اینجا نیست
پیچکم بر تنه عشق تو می روید و بس
دل من این گله برکه غم
ریشه در خاک ندارد هرگز
ابی چشم تو را می خواهد
ابی چشم تو را می خواهد......... ابی چشم تو را می خواهد.........
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
وآنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

هر شب دست به دعا رو به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و از سینه عشق نفس می آید
بر هوای نفس تو ای یار وفا خواهم کرد

هر شب دست به دعا رو به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و از سینه عشق نفس می آید
بر هوای نفس تو ای یار وفا خواهم کرد
بازم صدای شر شر بارون می ياد ، بازم آسمون داره می باره ،
ايندفعه انگار آسمون دلش بدجوری گرفته ،
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره !! به کسی توجه نمی کنه ، از کسی خجالت نمی کشه ، می باره و می باره ، اينقد می باره تا که دلش وا شه ، آبی شه ، آفتابی شه !!
کاش . . .
کاش میشد مثل آسمون بود .
کاش میشد وقتی دلت گرفته ، اونقدر بباری تا بلاخره آفتابی شی ؛ بعدشم انگار نه انگار که بارشی بود ؛ انگار نه انگار که غمی بوده . . . همه چيز فراموشت شه . . .
کاش می شد . ...
یاد روز قبل ِ آشنای
که می گفتی واست سر سپـُـــردم
می گفتی زندگی بی تو هرگز
چه ساده گول ِ حرفات و خوردم
ولی اینکه نشد رسم دنیـــــا
خیلی راحت رو دل پــا بزاری
من و با گلهای زندگیمون
به همین سادگی جا بزاری
به همین سادگی جا بزاری
: کوچه به کوچه من ، عاشقونه
به همون خدا که خوب می دونه
از تو و عشق خوب تو گفتم
کیه که قدر عشق رو بدونه
من مثه یه چشمه ساده بودم
تو ولی از دورنگی سرودی
من به فکر بدی ها نبودم
حیف که تو از جنس ما نبودی
حیف که من از همون روز اول
این دل و به تو ارزون فروختم
تو خودت بهتر از من می دونی
مثه یه شمع عاشقونه سوختم
مثه یه شمع عاشقونه سوختم