بگو از خواب اقاقی روی شاخه شکسته
بگو از غربت بارون تو هوای سرد خسته
بگو از راز ستاره توی آسمون دلتنگ
بگو از رفتن و رفتن، رو مسیر خط بیرنگ
بگو از درد دل برگ ، رو زمین خشک پاییز
بگو از اشک شقایق ،
پشت یه بغض غم انگیز من واین غربت جونگیر
؛ من و فریاد شکسته تو و یه درد قدیمی ،
پشت این درای بسته من وتو همسفر باد ،
من وتو پاییز رو دیدیم تو غروب بی ستاره ،
من وتو به شب رسیدیم رو لبای خسته شب ،
من وتو قصه آهیم لب مرز بی کسی ها ،
واسه هم یه تکیه گاهیم

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 20:54  توسط ....
|
مرسی که به وب من سر زدین .هرکسی برای خودش نظری داره وبه قول خاله فریبا نظر هرکسی برای خودش محترم.
من هم دوست ندارم نظر کسی را در مورد مطالب وبم پاک کنم.نظر شما را هم به عنوان یه یادگاری نگه می دارم .
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 2:15  توسط ....
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 22:30  توسط ....
|
بدان که خورشید بر آمد و نور آن اوج شب را به پایان برد و ستاره ها که مانند دانه های مروارید میدرخشیدند آرام آرام رو به خاموشی میروند و نور آنان با طلوع خورشید رو به انزوا میرود و انگار شب با آن عظمت و زیبایی و پر معناییش به یک باره میرود و جای خود را به روز میدهد و روز است آن بی تعارف که هر چه خواهد بر سرمان آرد چه خوب چه بد و اما بشر از روز گریزان ...........
اما چه می توان کرد که زندگی مانند لحظه ای است ولی لحظه ای بلند و طولانی که انگار زود میگذرد ولی باز هم ممتدد و سخت ......
آن هنگام که همگان در خوابند شب بیدار است و لحظه های تلاطم و پر احساس را پشت سر میگذارد و می نالد از دست آن صبحی که فردا برون آید از پس آن شب پاک و و و و زیباییش را بر هم زند ....
کاش ما جای شب بودیم و هر لحظه از آن اوج رویا و ستیز و عشق و ایمان بودیم. کاش اگر گاه کمی در پس آن می ماندیم می دیدیم که چه دارد و چه باید تا شب
شد ................................

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 22:29  توسط ....
|
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب
تماشايییست پیچ و تاب آتشها خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چه گونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 22:23  توسط ....
|