دوست دارم خیلی زیاد نمی دونم چرا؟
نمیدونم چرا نمیتونم بدون تو حتی یه لحظه زندگی کنم؟
نمیدونم چرا نمتونم بهت بگو....
نمیدونم این چه حسی که دارم
نمیدونم تو هم مثل منی
میگن این حسه عشقه نمیدونم راسته یا دوروغ...
ولی عشق من به تو یا عشق ما به هم
چرا همیشه مشکلات پیش پا عاشقاست...
چرا همیشه فاصله بین دلاست...
نمیدونم مي تونم ببینمت یا نه ....
ولی بدون همیشه کنارمی همیشه به فکرتم
همیشه به یادتم
دوست دارم ... عاشقتم.... بدون تو نمیدونم چه کنم
شاید باورت نشه ولی خیلی خیلی عاشقتم دوست دارم همیشه تو بغلم باشی....
دوست دارم همیشه چشمام تو چشمات حلقه زده باشه
آرزومه یه روزی حتی تو قیامت یه بوس از اون .............
دوست دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 22:9  توسط ....
|
من صدايت را درون قلب خود مي شنوم
درد را در چهره ي عاشق تو
با ذهن خود مي نگرم
فرياد نزن اي عاشق
فرياد نزن...
بي سبب نيست چنين فريادم
بيگناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگي
هم خودم هم تورو بر باد دادم
بي گناه در دام عشق افتادم

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:53  توسط ....
|
امشب گويي يكباره تمام انديشه ام را از
من گرفتند و بجاي آن فقط نام تو را نقش
بسته اند هر چه ميكنم مرغ سركش دلم را از
اوج گرفتن در آسمان لايتنهي انديشه هايم بزير
بياورم تا نغماتي بسرايم كه سوز درونم را
بازگو كند نميتوانم
باور كن هيچ زمان اينگونه خود را خوشبخت
احساس نكرده ام بعد از سالها خود را خوشبخت
احساس ميكنم و بعد از سالها فريفتن دلهاي فريبا
تنها اين لحظه است كه تمام ذرات وجودم جمله
(دوستت دارم) را بر زبان جاري ميسازد
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:50  توسط ....
|
يکي ديوانه اي اتش بر افروخت در ان هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاکسترش را باد مي برد وجودش را جهان از ياد مي برد
من ان ديوانه اتش پرستم در اين اتش خوشم تا زنده هستم
بزن اتش به عود استخوانم که بوي عشق بر خيزد ز جانم
بيا اتش بزن خاکسترم کن سهم در بوته هستي زرم کن

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:38  توسط ....
|
تقدیم به خاله فریبا
*زندگی رویا نیست .زندگی زیبایی ست * زندگی بال و پری دارد اندازه عشق*
با خودم می اندیشم . اندازه عشق در زندگی ما چقدر است ؟ و در کجای زندگی
ماست ؟
آه سردی بر قلبم مینشیند . نگاهم به دور دستها خیره می شود و دلم به حال
عشق می سوزد . سالهاست که کسی را عاشق ندیده ام .
*سالها رفت و کسی مرد ره عشق ندید * حالیا چشم جهانی نگران من و توست*
عشق را و عاشقی را فراموش کرده ایم . دیوان خواجه شیرازی را می گشایم
*فاش میگویم و از گفته خود دلشادم * بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم*
این تحفه نا چیز را به کسی که عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود تقدیم میکنم .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:28  توسط ....
|
تقدیم به خاله فریبا 
در خاطرات مبهم من آشنا نبود عکسي که هيچ وقت شبيه شما نبود يک عمر انتظار کسي را کشيدم آمد ولي چهره او آشنا نبود گفتي زبان پرسش من چشمهاي توست افسوس در نگاه شما جاي ما نبود باور کنيد راندن ما از بهشت هم جز از براي عشق خدا نبود پا جاي پاي عشق نهادن گناه نيست حوا هنوز لايق عشق خدا نبود شايد خدا منم و تو حوا و سيب هم اينبار سهم آدم از اين ماجرا نبود .

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 19:53  توسط ....
|
با سلام اي اولين و آخرين فرياد هستيم اي بهار و اي خزان و اي شراب وقت مستيم امشب هم مثل هميشه باز دارم برات مي خونم کي بياره کي بياره نامم رو برات ندونم يه حبابم روي آبم من اسير دست بادم قصه تو رو تنم غصهام رو جمع ميکنم تو خودم مي ريزم و غم مي خورم مي دونم که مي شکنم مي دونم يه روز پاييز يه غروب مثل هميشه ها غم انگيز توي باد مچاله مي شم ميشکافم پخش ميشم مثل گرده هاي ريزبعد ميرم با باد ميچرخم همه دنيا رو ميگردم روبه دشتا رو به دريا روبه تو رو به غروبا ميشينم فقط مي خندم هرکجا تودشت و صحرا ردپا از من مي بيني حتي وقتايي که پروانه ميشي رو گل ميشيني من يه گردم مثل تخممم رو به آسمون نشستم تا بهار بياد دوباره اينجوري بي حرکت هستم وقتي برفاي سفيد شکوفه شد روي درختا تو هوا منو اونوقت خوب ميبيني روي تک تک درختا رو شکوفه ها نشستم سازمم کنار دستم رو به خورشيد مي درخشم من هنوز هم با تو هستم .

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 19:46  توسط ....
|
دل من ميشنود تپش قلب تو را و صد افسوس قلب تو عاشق نيست و صد افسوس تو را قلبي نيست كه ز من بشنود اين راز درون چشم من مي ماند به تماشاي رخت و صد افسوس تو را چشمي نيست كه ببيني غم و اندوه مرا اگر تو باز نگردي اميد آمدنت را به گور خواهم برد وکس نمي داند در فراقت ديگر چگونه خواهم زيست چگونه خواهم مرد.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 19:42  توسط ....
|

هرگز نخواستم که بگويم تورا چه قدر
عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!
هرگز نخواستم که بگويم نگاه تو
از ابتداي ساده اين ماجرا چه قدر ـ
من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!
من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ يا چه قدر...؟
هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولي
عادت نبود حسي از آن ابتدا چه قدر
مانند پيچکي که بپيچد به روح من
ريشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ
تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند
اينجا فرشته ها که بداني خدا چه قدر ـ
خوبست با تو،با همه بي وفائيت
قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!
قلبم گرفته است،سرم گيج مي رود
هرگز نخواستم که بداني تو را چه قدر...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 18:7  توسط ....
|
عاشقت خواهم ماند..............................بي آنکه بداني.
دوستت خواهم داشت............................بي آنکه بگويم.
درد دل خواهم گفت.................................بي هيچ کلامي.
گوش خواهم داد..................................بي هيچ سخني.
در آغوشت خواهم گريست..................بي آنکه حس کني.
در تو ذوب خواهم شد...........................بي هيچ حرارتي.
اينگونه شايد احساسم نميرد

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 15:48  توسط ....
|