فاصله يه حرف ساده است
بين بودن و نبودن
فاصله يه درد کهنه است
بين چشمان و نگاها
فاصله دلتنگي است
بين دلهاي ما ، نگاهاي ما
فاصله همان دليل فراموشي ماست
فاصله همان چشمهاي پر ز اشک ماست
فاصله آغاز دلتنگي هاي ماست
فاصله پايان دلدادگي هاي ماست
فاصله اشک دلهاي عاشق است
فاصله چشمهاي منتظر به پيچ جاده اي بي انتهاست

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 0:28  توسط ....
|
در بلندترين شب سال از تو مي نويسم
در بلندترين شب سال براي تو مي نويسم
دربلندترين شب سال با عشق تو تا صبح بيدار مي مانم
در بلندتري شب سال تا صبح به تو فكر مي كنم
در بلندترين شب سال تا صبح مي گو يم كه دوستت دارم
در بلندترين شب سال چرا بايد تا صبح بي تو و با فكر تو بيدار بمانم
دربلندترين شب سال بايد باز هم يك شب ديگر اين زندگي را تحمل كنم
كوتاه ترين شبهاي من با تو بودن است.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 19:1  توسط ....
|
تصوري داشتم...
خيال کردم درکنار ساحل با خدا قدم ميزنم.
در آسمان تصويري از زندگي خودم ديدم
در هر قسمت دو جاي پا ديدم
يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا
و آخرين تصويرزندگيم را ديدم
به جاي پاي روي شن نگاه کردم
ديدم که چند زمان در زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست
در يافتم که در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
براي رفع ابهام از خدا سوال کردم
خدايا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت.
ديدم که در سخت ترين لحظات زندگيم يک جاي پا بيشتر نيست.
چرا در زماني که بيشترين احتياج را به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟
خدا فرمود فرزند عزيزم
تو را دوست دارم و تنهايت نخواهم گذاشت
در مواقع سختي اگر يک جاي پا مي بيني
در آن لحظات تو را به دوش کشيدم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 17:30  توسط ....
|
i had a dream ...
i dreamed i was walking alon the beach with God.
across the sky flashed scenes from my life.
for each scene,i noticed two sent of footprints in the sand;
one belonging to me and the other to god.
when the last scene of my life flashed befor me,
i looked back at the footprints in the sand.
i noticed that many times along the path of my life there was only one set of footprints.
i also noticed that it hapend at the very lowest and saddest times in my life.
this really bothered me so i questioned god about it.
"god,you said that once i decided to fllow you,you'd walk with me all the way."
but i have noticed that during the most troublesome time in my life,there is only one set of footprints.
i don't understand why when i needed you most would leave me.
GOD replied,"my precious child"
i love you and i would never leave you.
during your times of trial and suffering'when you see only one set of footprints.
it was then that carried you
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 17:20  توسط ....
|