بانو!
وقتی تنهایی
سایه های تاریک خویش را بر لطافت زندگی
می گستراند
وقتی زمان
در لحظه های گنگ و بی ثبات خویش
می چرخد
وقتی سرنوشت
گسیختگی انسانیت را در لحظه های کوتاه
عمر من رقم می زند
تنها ماوای من
جلگه ایست از جنس آغوشت!
همیشه سبز
از بارشهای موسمی فصل تنهایی
گاهی با اسب سر کش خیال
تا آن سرزمین همیشه سبز می تازم
در میان گلهای پیراهنت
عاشق میشوم به نیلوفری که بوی بودا
از مرداب گریزانش میکند
قطره اشکی شبنمش میکنم
و
شکسته خاطر به دامان حسرتم فرو میریزم
بانو!
ما پاسدار حرمت بی حرمتانیم
دیروزیان فریاد
امروزیان سکوت
فرداییان هیهات
