تبليغاتX
حالا دیگر کسی رو ندارم که بهش فکر کنم؟

حالا دیگر کسی رو ندارم که بهش فکر کنم؟

تقدیم با آنکه آفتاب مهرش بر آیتان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.

دروغه

تاريخ دارد در خواب ميبيند كه من هم
روزى ميان مردم يك شهر بودم
يك روز من هم عاشقى كردم - نكردم؟
تاريخ هيچ از اينها مينويسد؟
من بر كسانى عشق ورزيدم كه ايشان
ديوانه ام خواندند و شعرم را نخواندند
بر مردمانى شعر خود خواندم كه انگار
از سنگ بودند اه... ايا مينويسد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 18:22  توسط ....  | 

تو بگو از چه بنویسم...

گفته بودى از تو و براى تو بنويسم؛اما ندانستم از چه و از كجا براى دلت بنويسم؟!!
مرا سرزنش مكن؛كنايه نزن ؛دلت را نميشناسم تا با ان اب و رنگ گيرم و شايد حماسه در دلت بسازم!!!
غوغاست در دلت ؟!!من انرا نميشناسم؛اخر به كدامين سمفونى افريده نشده،شعر بگويم؟؟!!
تمام كاشيكاريهاى دلم را مرور كردم؛باور نميكنى؟!!اگر اين را باور نميكنى چطور ميخواهى غزل هايم را باور كنى؟!!
دلت غريبه است با دلم...شايد نه!!نميدانم!!
اما ميدانم تو هم مثل ديگران غزل پاره هايم را به تمسخر مينشينى ؛ميخندى و ميگويي دختر ديوانه!!!!
و شايد ديوانه ترين باشم؛هراسى نيست !!تو هم بگو!!اما نگو دروغ است!!
اگر دلت مرد عاشقيست؛يا على
اگر روياى بازى دارد؛مهره هاى دلم خيلى وقت است سوخته!!!

نوشته شده توسط...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 21:47  توسط ....  | 

حق عاشقی ....

چطور ميخواهى حق عاشقى هايم را ادا كنى؟
خسته نشدى از بس روى بيقراريهاى دلم خط كشيدى؟
راستى چه كسى ميخواهد به بچه هاى فردا عاشقى را تفسير كند؟ كدام دل ميتواند به چشمهاى منتظر فردا ارامش دهد؟
چرا حق دعاهايم را اين گونه اجابت كردى؟چگونه ميتوانى جوابگوى حقارت فانوس دلم شوى؟ تو كه اين همه ادعا ميكنى چرا براى محبوب از نفس افتاده كارى نميكنى؟
من مانده ام چطور ميتوانى تقاص خرده شيشه هاى غرور من را دهى؟!!
چرا وقتى چشمهايم را ميبندم خوابت را از من ميدزدى؟!!كجاى دنيا اين همه روياى تن داده به باد ديده اى؟؟
تكليف دل من...دل خودت...چه ميشود؟؟؟
به غصه ها عادت كردم اما به خدا،عادت فاجعه است.حس تو را طلبيد ن؛از لبهايم كم كمك فاصله ميگيرد؛دستهايم خوابشان مي ايد!!!ميان زمين و اسمان در به در مانده اند!!!!!!
فردا با چه رويى زل ميزنى به غزل هايم؟!!!چرا كارى براى اجابت دلم نميكنى؟!!!
محض خاطر خدا در خواب نمان!!!ميداني چيزهايى هست كه نه ميشود گفت و نه نوشت!!!ولى....تو در خواب نمان!!!
اين همه پرسيدم جواب ندادى؛فقط بگو،روياها به تجسم كدام عبارت در ذهن حروف الفباى زندگى رجعت خواهند كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
هواى بى راهه ها بود كه پرندگان گوشت خوار را فوج فوج به سرزمين من و تو كوچ داد.
يك روز شكفتى به پايان ميرسد در برابر ديدگان تو؛و چشمهاى تو كم ميشود ناگهان!!!
بهانه ى غزل هايم هستى ؛اگر بروى ؛بى بهانه زيستن وادار به سكوتم ميكند.
تو رندانه دلم را بردى و در غيبتت مرا ديوانه كردى.
اگر دوستم ندارى به خودت سوالهايم را باسخ گو؛فردا دير است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 22:31  توسط ....  | 

بیا....

بايد برگردى!بايد بر گردى و ايه حضورت را در حريم كعبه غزل هايم جستجو كنى! به نيابت از سالهايى كه اشكهايت را بر شانه گذاشتم،بايد برگردى!!!
بايد برگردى و از ابهاى تشنه سراغ نجابت كوير را بگيرى!!!!!!
تو.... بايد بر گردى !به احترام دو ركعت گريه اى كه پشت دروازه هاى دلت ريختم با يك بغل اسم شب بايد برگردى!!!!
خواستم در تو جا بمانم نه ازتو!!!
دريغ ... كوچه هاى شعر بن بست بودند؛و مهلت عاشقى تمديد نميشد كه نميشد.خواستم عاشقى ام را در جيب ماه پنهان كنم تا خورشيد هم از اين پس در هجاى تبار تو طلوع كند!!
راز سر به مهر نبود تا از تعارف چشمهاى در انتظار تنيده پنهانت كنم!!تو بودى و پنجره اى از شعر كه به خيالت سر ميكشيدو گاه باده در ساغر واژه هايم ميكرد و با مستى گفته هايم ،در نگفته هايم شناور ميماند!!!
امروز... بعد ان همه غربت و اين همه تنهايى بايد...! بايد برگردى و در حضور باران ،شاعرانگى ام را ثابت كنى!!
هر چند در سجده گاه بغض هاى دو قرن سكوت منقول دادو كه ديگر پاى شانه هاى خيس را وسط نكشم.
با خودم گفتم لابد ميشود از مقسوم عليه نگاه من تا باقى مانده بودنم ،بودنت را خارج قسمت كنم!!!
با خنديدنت من اوار شده بند نمي خورم،تو بايد برگردى و به گستاخى روزگارم بخندى!!!!!!

نوشته شده توسط....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:21  توسط ....  | 

خوشا به حالم....

تو را دوستت دارم.هزار مرتبه سبزتر ازاول فروردين و پياله پياله شيرين تر از شهد مرباىهميشه بهار.هزار و چهارصد و چهل دقيقه از بيست و چهار ساعت شبانه روزى ام را دوستت دارم.انچنان كه قلم خجول ميماند از وصف پر شورت.
تو را دوستت دارم
به درختان گفته ام تنها به احترام گامهاى توبه شكوفه بنشينند.
تو را دوستت دارم
به باران گفته ام بدرقه احساست باشد.
تو را دوستت دارم به اندازه تمام اسمانهاى پشت ابرها.
از اولين سيب سرخى كه به دستم دادى تا اخرين گاز نزده به سيب ،كه سهم تو بود.از تو پر شده ام.
از شور اولين نگاه تا وصال شايد راهى نمانده باشد!!!اما تا ان پيوند؛ چشمهايم رابه روى تمام پنجره هاى بى گلدان مى بندم؛تا درست بروى شمعدانى نگاه تو پرده از رويشان بردارم.
دوست داشتن تو افتخار است؛غرور!باليدن به قلبم كه اين همه خواهان توست.
تو را دوستت دارم...تو را،تو را،تو را!!
تو تمام تكه هاى پيكرم،توتمام ارزوهاى درونم
گوش كن صداى خواهش درونم را؛تو را مى نوازم؛تو را ميخوانم؛تو را مينويسم؛تو را گوش ميدهم؛تو را فرياد ميزنم؛تو را ترسيم ميكنم؛تو را..
عاشق ميشوم
تو را دوستت دارم!!
تو را كه ارام ميكنى قلبم را؛تو را كه نا مهرباني ميكنى با قلب بهانه گيرم؛تو را كه لبخند ميزنى به ستاره هاى چشمانم؛دوستت دارم.
از تشبيه و استعاره و ارايه كه بگذريم؛تمام جمله ها را هم ساده كنيم؛باز هم ميماند:
دوستت دارم...
خوش به حال من كه اينقدر دوستت دارم

نوشته شده توسط...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 3:27  توسط ....  | 

بی تو....

پنهان نگاهم می کند چشمی و صد ناز 

پنهان نگاهش می کنم می خوانمش باز 

  

خورشید خندان لبش با می هم آغوش 

مهتاب تابان رخش با گل هم آواز 

  

می خواهدم، پیداست از طرز نگاهش 

دزدیده دیدن های او می گویدم راز 

  

می خواهدم ، وز شوق این احساس جانبخش

ذرات من پیوسته در رقصند و پرواز 

  

می خواهمت، ای باغ لبریز از ترانه 

می خوانمت در اشک و آواز شبانه 

  

می بینمت در تارو پود سینه، در دل 

چون هرم آتش می کشی در من زبانه 

  

می آرمت از لا به لای جان به دفتر 

تا در سرود من بمانی جاودانه 

  

می جویمت در آسمان در برگ در آب 

می پرسمت از قله های بی نشانه 

  

با یاد تو ، سرگشته در کوهم همیشه 

آمیزه ای از شوق و اندوهم همیشه 

  

می خواهمت ، ای با تو شیرین زندگانی 

ای دستهایت ساقه های مهربانی 

  

ای هستی ام را کرده چشمان تو تاراج 

بخشیده بار دیگرم شور جوانی 

  

ای برده چشمانت مرا از ظلمت خاک 

تا روشنی های بلند آسمانی 

  

پیش تو خاموشم اگر، برمن نگیری 

چشم تو می داند زبان بی زبانی 

  

می خواهمت ای خوشتر از صبح بهاران 

ای چشمهایت عشق را، آیینه داران 

  

ای کاش می گفتی چه می خواهد دل تو 

از این دل آواره در اندوه زاران 

  

عشق تو، خوش می پرورد در جان پر درد 

شعری که ماند جاودان در روزگاران 

  

ساقی ، به فریادم برس ، غم پرپرم کرد 

چشمان او ، چشمان او ، خاکسترم کرد 

  

دیگر گل خورشید ، از سرخی به زردی است 

غم ، در نگاه آسمان لاجوردی است 

  

با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها 

تنها خدا داند که تنهایی چه دردی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 5:45  توسط ....  | 

مرا...

 

                      ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

                     دروغ این بودم  مراامروز تماشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمیگرید بحال ما

                    همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودمو هستم

                    دلم چون دفتری خالی قلم کشیده در دستم

گره افتاده در کارم بخود کرده گرفتارم

                    به جز درخود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند

                                           مرا باخود رها کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 5:42  توسط ....  |