تبليغاتX
حالا دیگر کسی رو ندارم که بهش فکر کنم؟

حالا دیگر کسی رو ندارم که بهش فکر کنم؟

تقدیم با آنکه آفتاب مهرش بر آیتان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.

می پرستمش ....

سپیده دم كسى از چشمهاى خود برگشت
تمام راه شد،از انتهاى خود برگشت
تمام راه شد و در خودش تمام مرا
كشيد و بعد سوى ابتداى خود بر گشت
كسى كه روز شب از متن من گريخته بود
به اولين خط قصه- به پاى خود- برگشت
...و چون الهه بى معبدى فرو افتاد
كسى كه از همه وعده هاى خود برگشت
و من كه معجزه ى شعر داشتم،گفتم:
كجا پيامبرى از خداى خود برگشت؟!
و بعد رفتن خود گفت:دوستت دارم
كسى كه صاعقه وار از صداى خود برگشت
تويى كه تنها صاحب دلم، شدى ماندىو هستى.خودت ميدانى كه چرا پريشانم؟ميدانى كه تنها ديوانه شاد شهر هستم.نمى دانم چرا از چشمهاى نازت افتادم؟!!!
گناه دل من چه بود؟
پر از خطهاى غريبه شدى براى دل من!!اما خيالى نيست؛مرا نترسان ،عاشق هيچ وقت نميترسد!!!
تو رو خدا به من نخند!!!!!بگذار حرف بزنم،بگذار بگويم...
ميدانى چه شده؟!!
بى اختيار صداى قهقهه هايم،عابران را به اطرافم كشاند؛
گفتم: از زندگى، تو بهترين بهانه براى گريه كردنى،تو غرب اشكهاى من هستى.
چشمهايت شروع من بود،يادت هست؟!!
اينك همه فهميده اند تو خدايى شدى كه ساختم و پرستش كردم؛ميدانند كه تو تنها ولگرد شعر هاى من هستى،ميدانند كه تو همه چيز من هستى!!!
وقتى دستهايم پر از خالى نگاهت هست؛لبهاى احساسم ترك ميخورد و تو ميخزى و در بطن شعر هايم ميخوابى؛هر چه هم ، كزكنم و بر دلم چنگ بزنم بگويم:ديوانه نميخواهدت؛او رفته ؛بفهم...!!!
و تو باز هم كنج دلم جا خوش ميكنى و اهنگ دلم را سمفونى بارانهاى نيامده ميكنى!!!
چه كنم كه هنوز هم ديوانه ى تو هستم

نوشته شده توسط ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 1:47  توسط ....  | 

جای خالیت را کسی نمی گیرد

بنام او كه زندگى ميدهد و ميگيرد...

حرفاى ما هنوز نا تمام...
تا نگاه ميكنى
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگى
پيش از انكه با خبر شوى
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
اى...
اى دريغ اى حسرت هميشگى
ناگهان
چقدر زود دير ميشود!!

يك تسليت كوچك براى يك مصيبت بزرگ كم است.

دستهايم خالى تر از هميشه هست انگار،شايد نه!!شايد انقدر بزرگ هستى كه در حجم دستهاى من جا نميشوى!!!!!
امشب بى دريغ واژه هايم را جستجو ميكنم؛كر ميشوم تا خنده هايشان را ازحيرتم، نشنوم،خودم را تكه تكه خالص ميكنم تا به نگاهت دست يابم!!!
امشب ميخواهم اعتراف كنم؛ناتوانم از گفتن غم تو!!! ميخواهم تورا شعر كنم و در گوش زمان بخوانمت؛ميخواهم كوك گيتار نيازم شوى!
خودت ميدانستى كه باز نمى ايى؟!!ما نميدانستيم ؛ حالا رفتنت غوغا به پا كرده!!!همه غرق شدند در نبود نا گهانى تو!!!
تو قرار بود پرواز كنى همين نزديكيها!!! نه به دوردست ترين جاى خدا!!!!و حالا رسوب نفسهاى باورمان هست .
امشب نميتوانم عاشقانه بگويم؛تو خودت عاشقى و من بيش دستهايت امشب كم اوردم.
راستى يادت باشد هيچ نداريم كه جاى خاليت را كمى دست بگيرد؛يادت باشد ندانستيم چرا ان قدراوج گرفتى!!!
با يك بغل بهانه و بغض جا مانده؛سياه بر تن كرده ايم و باورمان را اشك ريختيم.ديگر هيج شعرى جاى خاليت را نمى گيرد تو خودت شاعر بودى

نوشته شده توسط...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 17:26  توسط ....  | 

باز هم به یاد تو.....

امشب ميخوام يكم با هم صادق باشيم؛من صادق بودم اما تو حتى با خودت صادق نيستى!!
ميخوام بهت بگم اگه حرف دلم رو بى واسطه؛بدون خجالت بهت ميگم؛ادعا نميكنم فقط ميخوام بشنوى كه توى دلم
چه خبراييه!
ميخوام پيشم باشى؛حرف دلم رو بشنوى.ميخوام بدونى چه غمى روي دلم كز كرده؛به خدا نمى خوام واژه هاى عميقم رو به رخ نازت بكشم.نميخوام احساست رو بزنى،مجبور كنى كه بشه مثه احساس من!!
نميخوام ببينم كه احساس ديگران رو رنگ زدى و به جاى احساس خودت جا ميزنى.
ميدونى اون اولا دلت رو گذاشتى پيش دلم،وقتى احساسم رو واست دسته دسته اشك ميكردم خوشه خوشه
شعر ميشدى براى دلم؛اگه واست ميگم ميخوام بدونى طاقت هجوم اين همه دلتنگى رو ندارم،خودت بهتر ميدونى دست خودم نيست؛اون روزا حضور مهربونت رو ميذاشتى وسط دستاى من؛اما حالا برگاى دلت زرد شدن،سيبايى كه هميشه بعد طوفان واسم ميوردى حالا همه كرم زده اند.
صداى گامهات كال و نرسيدست،چشمات طعم گس رو ميدن.من نميخوام اينجورى بشى!!
ميخوام تو همون عزيز كرده دلم باشى.
يادم نرفته كه تو بودى كه من نوشتم؛به خدا هنوز پريشونيه نگاهم زير دين سخاوت دستهاى توست.
اخم نكن ازت گلايه نميكنم اما نميخوام احساس پريشونت رو پاي واژه هايم بريزى؛من حقيرم اما حقارت رو پاى
واژه هاى بى تقصيرم نذار!!
سرنوشت خودش اتفاقهاى بودنم رو نوشته تو اتفاقى نشو كه نيامده خط خطى بشى.
يه دفعه قصه شيدايى من به سرش زد كه فرياد بزنه؛اون وقت بود كه تو اومدى و با اشاره نگاهت جونه تمومه شيداييم شدى!!بس چى شد كم اوردى؟ چي شد كه شروع كردى خودت رو مجبور كنى به داشتنه احساسه نداشته؟!!؟
ميدونى بازم شدم مثه دوباره ها!!!اما اين بار تيشه ندارم كه بيستون باور خاكستريت رو تكه تكه صدا بزنم و بگم مثه قديما واسه دلم شو!!!
ديگه نميدونم با كدوم دل واست بنويسم تو دلم رو شكستى!!!

چند تكه كلام بود و يه خواهش ؛دلم واست تنگ شده واسه تويي كه بودى نه اين كه هستى.
زود برگرد،منتظرتم!!!

نوشته شده توسط....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 18:16  توسط ....  | 

باز هم به یاد تو.....

امشب ميخوام يكم با هم صادق باشيم؛من صادق بودم اما تو حتى با خودت صادق نيستى!!
ميخوام بهت بگم اگه حرف دلم رو بى واسطه؛بدون خجالت بهت ميگم؛ادعا نميكنم فقط ميخوام بشنوى كه توى دلم
چه خبراييه!
ميخوام پيشم باشى؛حرف دلم رو بشنوى.ميخوام بدونى چه غمى روي دلم كز كرده؛به خدا نمى خوام واژه هاى عميقم رو به رخ نازت بكشم.نميخوام احساست رو بزنى،مجبور كنى كه بشه مثه احساس من!!
نميخوام ببينم كه احساس ديگران رو رنگ زدى و به جاى احساس خودت جا ميزنى.
ميدونى اون اولا دلت رو گذاشتى پيش دلم،وقتى احساسم رو واست دسته دسته اشك ميكردم خوشه خوشه
شعر ميشدى براى دلم؛اگه واست ميگم ميخوام بدونى طاقت هجوم اين همه دلتنگى رو ندارم،خودت بهتر ميدونى دست خودم نيست؛اون روزا حضور مهربونت رو ميذاشتى وسط دستاى من؛اما حالا برگاى دلت زرد شدن،سيبايى كه هميشه بعد طوفان واسم ميوردى حالا همه كرم زده اند.
صداى گامهات كال و نرسيدست،چشمات طعم گس رو ميدن.من نميخوام اينجورى بشى!!
ميخوام تو همون عزيز كرده دلم باشى.
يادم نرفته كه تو بودى كه من نوشتم؛به خدا هنوز پريشونيه نگاهم زير دين سخاوت دستهاى توست.
اخم نكن ازت گلايه نميكنم اما نميخوام احساس پريشونت رو پاي واژه هايم بريزى؛من حقيرم اما حقارت رو پاى
واژه هاى بى تقصيرم نذار!!
سرنوشت خودش اتفاقهاى بودنم رو نوشته تو اتفاقى نشو كه نيامده خط خطى بشى.
يه دفعه قصه شيدايى من به سرش زد كه فرياد بزنه؛اون وقت بود كه تو اومدى و با اشاره نگاهت جونه تمومه شيداييم شدى!!بس چى شد كم اوردى؟ چي شد كه شروع كردى خودت رو مجبور كنى به داشتنه احساسه نداشته؟!!؟
ميدونى بازم شدم مثه دوباره ها!!!اما اين بار تيشه ندارم كه بيستون باور خاكستريت رو تكه تكه صدا بزنم و بگم مثه قديما واسه دلم شو!!!
ديگه نميدونم با كدوم دل واست بنويسم تو دلم رو شكستى!!!

چند تكه كلام بود و يه خواهش ؛دلم واست تنگ شده واسه تويي كه بودى نه اين كه هستى.
زود برگرد،منتظرتم!!!

نوشته شده توسط....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 18:16  توسط ....  |