می پرستمش ....
سپیده دم كسى از چشمهاى خود برگشت
تمام راه شد،از انتهاى خود برگشت
تمام راه شد و در خودش تمام مرا
كشيد و بعد سوى ابتداى خود بر گشت
كسى كه روز شب از متن من گريخته بود
به اولين خط قصه- به پاى خود- برگشت
...و چون الهه بى معبدى فرو افتاد
كسى كه از همه وعده هاى خود برگشت
و من كه معجزه ى شعر داشتم،گفتم:
كجا پيامبرى از خداى خود برگشت؟!
و بعد رفتن خود گفت:دوستت دارم
كسى كه صاعقه وار از صداى خود برگشت
تويى كه تنها صاحب دلم، شدى ماندىو هستى.خودت ميدانى كه چرا پريشانم؟ميدانى كه تنها ديوانه شاد شهر هستم.نمى دانم چرا از چشمهاى نازت افتادم؟!!!
گناه دل من چه بود؟
پر از خطهاى غريبه شدى براى دل من!!اما خيالى نيست؛مرا نترسان ،عاشق هيچ وقت نميترسد!!!
تو رو خدا به من نخند!!!!!بگذار حرف بزنم،بگذار بگويم...
ميدانى چه شده؟!!
بى اختيار صداى قهقهه هايم،عابران را به اطرافم كشاند؛
گفتم: از زندگى، تو بهترين بهانه براى گريه كردنى،تو غرب اشكهاى من هستى.
چشمهايت شروع من بود،يادت هست؟!!
اينك همه فهميده اند تو خدايى شدى كه ساختم و پرستش كردم؛ميدانند كه تو تنها ولگرد شعر هاى من هستى،ميدانند كه تو همه چيز من هستى!!!
وقتى دستهايم پر از خالى نگاهت هست؛لبهاى احساسم ترك ميخورد و تو ميخزى و در بطن شعر هايم ميخوابى؛هر چه هم ، كزكنم و بر دلم چنگ بزنم بگويم:ديوانه نميخواهدت؛او رفته ؛بفهم...!!!
و تو باز هم كنج دلم جا خوش ميكنى و اهنگ دلم را سمفونى بارانهاى نيامده ميكنى!!!
چه كنم كه هنوز هم ديوانه ى تو هستم
تمام راه شد،از انتهاى خود برگشت
تمام راه شد و در خودش تمام مرا
كشيد و بعد سوى ابتداى خود بر گشت
كسى كه روز شب از متن من گريخته بود
به اولين خط قصه- به پاى خود- برگشت
...و چون الهه بى معبدى فرو افتاد
كسى كه از همه وعده هاى خود برگشت
و من كه معجزه ى شعر داشتم،گفتم:
كجا پيامبرى از خداى خود برگشت؟!
و بعد رفتن خود گفت:دوستت دارم
كسى كه صاعقه وار از صداى خود برگشت
تويى كه تنها صاحب دلم، شدى ماندىو هستى.خودت ميدانى كه چرا پريشانم؟ميدانى كه تنها ديوانه شاد شهر هستم.نمى دانم چرا از چشمهاى نازت افتادم؟!!!
گناه دل من چه بود؟
پر از خطهاى غريبه شدى براى دل من!!اما خيالى نيست؛مرا نترسان ،عاشق هيچ وقت نميترسد!!!
تو رو خدا به من نخند!!!!!بگذار حرف بزنم،بگذار بگويم...
ميدانى چه شده؟!!
بى اختيار صداى قهقهه هايم،عابران را به اطرافم كشاند؛
گفتم: از زندگى، تو بهترين بهانه براى گريه كردنى،تو غرب اشكهاى من هستى.
چشمهايت شروع من بود،يادت هست؟!!
اينك همه فهميده اند تو خدايى شدى كه ساختم و پرستش كردم؛ميدانند كه تو تنها ولگرد شعر هاى من هستى،ميدانند كه تو همه چيز من هستى!!!
وقتى دستهايم پر از خالى نگاهت هست؛لبهاى احساسم ترك ميخورد و تو ميخزى و در بطن شعر هايم ميخوابى؛هر چه هم ، كزكنم و بر دلم چنگ بزنم بگويم:ديوانه نميخواهدت؛او رفته ؛بفهم...!!!
و تو باز هم كنج دلم جا خوش ميكنى و اهنگ دلم را سمفونى بارانهاى نيامده ميكنى!!!
چه كنم كه هنوز هم ديوانه ى تو هستم
نوشته شده توسط ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 1:47  توسط ....
|