بهت شهر را،از اين همه عشق بازى چطور بازى دهم؟ميدانى چه شده ؟!!
ليلى را با من عيار ميزنند!!!!!
در ازدحام مبهم اين همه دلواپسى،من نبودهايى شدم كه ديگر براى تمام نشدنهايشان تلاش نميكنم.
از تو خبرهاى ناگهانى در ميان ناباورى لحضه هايم وصل شد؛و من به بى خبرى نگاهم خنديدم!!
تمام دل خوشى دستهاى دلم به چشمهايت گره خورد كه براى من در هيج كجا از دنيا نبود!بس چرا حرمت نان ونمك را شكستى؟
حتى در سياهترين كابوسهاى شبانه ام اين همه اشك سوخته جا نميگرفت!!تو بگو من اين همه درد را در كجاى زندكيم جا بدهم؟!!
من لبريزم از درد
به خدا سر ريز شدم!!
از بس در تمام شهر براى ملكوت دستهاى تو فرياد زدم؛خيابانهاى شهر كر شده اند!!
در سياهى روزگار بدون تو، روزهايم رمق نفس كشيدن را ندارد.طاقت بالا بودن شانه هاي بي خياليت را ندارم.
اخر مگر تو از سنگى؟!!!!!!
حق ندارى نبودنت را،نماندنت را به حساب حادثه هايى بگذارى كه ارزش بودن هم ندارند!!!
باز هم خودم را از ابتدا تا انتها مرمر ميكنم تا شايد جاى خالى براى خودم بيابم اما تمام وجودم را تو از ان خود كردى!!!
بى انصافى!!!
به خدا بى انصافى؛ميدانى كه اين همه عاشقتم و باز از چشمهايم فرار ميكنى؟!!اخر اين چشمها جه گناهى كرده؟!!
كاش نمى افريدمت كه حالا خودم را دور نزنى!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط......
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 20:32  توسط ....
|
ديشب يواشكى چشمهايت را رصد كردم؛واى كه چه خط و نشانى برايم ميكشد!!ناراحتى كه به پابوس چشمهايت امده ام؟!!
امشب حواس دلم را پرت نكن؛ميخواهم به چشمهايت اقتدا كنم؛ميخواهم امشب تا خود پگاه دستهايت با ايه هاى سبز خلوت كنم.
خدا را چه ديدى؛شايد مرغ امين ا طراف دلت پرسه ميزند!!
من با غصه قد كشيدم؛اما ميترسم ديگر نتوانم مشق هاى صبرم را تميز و مرتب بنويسم!!ميترسم ديگر برايت روز و شب را گره نزنم!!
بس بگذار براى دل خودم بنويسم.
به خدا خسته شدم از بس بغض هاي سوخته ام را مشت مشت در جيبهاى خالى از بودنت گذاشتم.دلم شكست و صدايش در دالانهاى بيخيالى تو پيجيد!!!اما تو...
حالا ديگر شرمنده چشمهايم شدم؛اين شرمندگى را تا كجا بايد بند بزنم؟!! كى عيد دلم من ميايد؛ تا اين همه غصه را بتكانم؟
تا كى بايد به نجابت اشكهايم قسم بخورم؟ تا كى بايد تو را در نفسهايم شمارش كنم؟
چرا حتى بر دستهايم حرام كردى از تو گفتن را؟
چرا بايد پروازم را با پروانه ها قسمت كنم؟
اخر مگر فانوس چشمهايم قدر نگاهت را نميداند؟
به خدا گناه از من نيست!
بى معرفتى از من نيست!
به شعر هايم بخند!اما لحن درد الود حسرت زده نگاهم را دنبال كن ببين تا كجا...به كه ميرسد!!؟
تن افت زده مرا در غبار هيح خاطره ايى پنهان نكن!دنبال دستهايى بگرد كه تو را به خاكستر نشينى عادت داد!
نوشته شده توسط....
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:30  توسط ....
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 16:53  توسط ....
|
نمي خواهم به غير از من دوستدار ديگري باشي براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نمي خواهم كسي نامش به لبهاي تو بنشيند نمي خواهم به غير از من بگيرددست تو دستي نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي نمي خواهم ميان ما جدائي سايه اندازد خيال
نوشته شده توسط...
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 16:36  توسط ....
|
در كوره راه ثانيه هاى زمستانى كز ميكنم،تمام بغضم را فرو ميدهم و فقط زل ميزنم به هجوم نيامدنهايت!!
اخر مگر اين دل چقدر طاقت دارد؟
به خاطر تمام نبامدنهايت سرزنش شنيدم اما هنوز با يك بغل اشتياق دست نخورده در تمام زاويه هاى دنيا به انتظارت مينشينم
به خاطر ارزوهايت به اب و ايينه دخيل بستم ،و تمام حادثه هاي نطلبيده را مراد دانستم به خاطر رسيدن ميوه هاى دلت!!
حالا دل به واژه ها زدم،و بهانه هايم را بر قسمت، طاق زدم.دنبا را به هم نميريزم،زمبن و زمان را بيخيال ميشوم؛به تو اما نميرسم.
حريم پاك واژه ها را ميشكنم و بغض هايم را روى كاغذ هاى اشك مينويسم و به بى نشانى ترين جاى دنيا ميفرستم.
دلم پر از ترك شده از بس روزهاي نبودنت را نشان زدم؛اخر بامعرفت ترين بى معرفت دلم؛تا كجا بايد پاى پياده دنبال دلت بدوم؟!!
خسته شدم از بس تو را فقط در خواب ديدم.
تو كه ميدانى نفس هايم به تو بسته شده؛تو كه ميدانى كه عاشقتم؛تو كه از عاشقى ام ترسيدى؛چرا روى نيامدن خانه كردى؟!
ميدانى تمام باور هايم نشست كرده؟! ميداني اهميت از نگاهم رفته؟!!
ميدانى؟
اگر دلم بر بهانه است؛اگر نگاهم بى دليل ميبارد؛اما هنوز بدون وضو نامت را نميگويم؛هنوز هم با يك نگاه تا نخورده در بطن تمام ترانه ها نشسته ام
ميداني چرا ؟!!
اگر تو بغض كنى؛من اوار ميشوم.
راستي يادت ميايد كه گفتم كه تمام هيج كس من هستي،مثل هيج كس دوستت دارم
يادت ميايد؟
حالا كي مثل من دوستت دارد كه هيج كس من را يادت رفته؟!!!!!!
باشد هر چه تو بخواهى؛ديگر سكوت چشمانم را در حضور اين پنجره هاي بسته و به بلنداى هيچ اسمانى طاق نميزنم؛سطر هاى خستگي هايم را كسى ميخواند كه تا مرز انهدام تمام داشته هايش پيش رفته است.
سكوت ميكنم اول و اخر سطر هاي بهانه هايم؛اما من ازكوير ميترسم!!!!
نوشته شده توسط...
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 16:34  توسط ....
|
نمي دونم چند سالم بود كه تونستم اسمشو صدا بزنم ،اول مامان گفت بعد بابا،اونموقع ها نمي دونستم يعني چي؟
من هي شيطنت ميكردم هي با كله زمين مي خوردم،مامان دستپاچه مي شد مي گفت بگو يا علي ...
يا علي
من پا مي شدم يه خورده كه بازي مي كردم باز دلم تنگ مي شد،دوست داشتم اسمشو صدا بزنم
باز شيطنت مي كردم تا زمين بخورم و...
يا علي
صداش كردم تا بزرگ شدم!!
هنوز وقتي غرق بازي ميشم دلم واسش تنگ ميشه،باز من شيطنت مي كنم با كله زمين مي خورم،صداش مي كنم
يا علي ...يا علي...ياعلي
واون مثل هميشه شمشيرشو كنار مي ذاره و با لبخندش مي ياد تا دستمو بگيره!!
حال با اینکه دلم برای تو تنگ شده ولی هروقتی به یاد تو هستم ودارم از زمین بلند میشم بازم میگن یا علی!!
+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 16:54  توسط ....
|
پشت نگاه خسته ام،تمام صداقت را پنهان كردم،تا قلبم ازحصار بى معرفتى بى خيال شود،مرگ خيلى از چيزها را به نظاره نشستم
ميدانى چه ديدم؟!در پرتگاه باورهايم،غريب ترين حادثه اشيانه كرده بود،و من...
من به خاطر تو از خودم عبوركردم،به خاطر بودن با تو حرفهاى سمى شنيدم،به خاطر تو كفشهاى تمام جاده ها را پو شيدم؛و در خاك جاده ها نشان عبور گذاشتم.
براى تو از بى ستاره ترين شبها خوشه خوشه ستاره چيدم؛حتى وقتى ستاره ها را خشكاندى باز هم برايت ستاره چيدم!
يادت ميايد باران ميخواستى؟!
ان قدر گريه كردم؛تا باراني شدم و تو ....
انقدر با صداقتم گرگم به هوا كردى كه از نفس افتادى!
اكر بگويم پروانه شدم و به دورت گشتم،يروانه خجالت ميكشد.اگر بگويم ليلي قصه ها شدم،قصه ها همه تمام ميشود،اگر بگويم هنوز دوستت دارم تايتانيك باورهايت غرق ميشود.
يادت مي ايد كه گفتى بايد بروي،خودم چمدانت را بستم،اشكهايم را لاى پيرهنت گذاشتم كنار ستاره هاى خشك!
صد بار قدمهايت را تا دم در شمردم،تا وقت امدنت گوشهايم تو را لمس كند.
تو رفتى...
و من ماندم با يك خانه بهانه سر در گم!!!
برايت نامه نوشتم،تمام نامه هايم را پاره كردم!اخر به كدام نشانى خالى بفرستم؟!
برايت شانه شانه شعر گفتم،نفس تا نفس خواندمت؛براي تمام پيله هاى دلت دعا كردم.
تمام بغض هاي ساطورى شده ام اشكهاى افسار گريخته ام را با يك بغل ستاره رسيده،به دست كسي ميدهم كه دستش در دست توست!!!
بغض ميكنم تمام صداقتم را
ميشكنم
فرو ميريزم
اما نمى گذارم چشمهاي تو ببيند
بيچاره چشمهايت!!!!!
نوشته شده توسط .....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 18:56  توسط ....
|
نگاهم ميكنى اما به سردى
نه تنها من تو هم دنياى دردى
مخواه از من گناهت را ببخشم
تو مخواه از من كه گناهت را ببخشم
تو ميدانى كه با اين دل چه كردى
برو نا مهربان بيگانه با من!!!!!
تو هر لحضه به رنگى درمى ايى
رها كن اين دل ديوونه من
برو!سيرم از اين دير اشنايى
وفا كردم
خطا كردم
نمان ديگر كنارم
مكن افسون
دلم پرخون
تو رو باور ندارم
نوشته شده توسط .....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:47  توسط ....
|
غرورم رو به خاموشيست،ان را خوب ميفهمى
تو اين ويرانترين برج جهان را خوب ميفهمى
دقيقا مثل من پروانه اين پيله ها هستى
و طعم طعنه هاي بى امان را خوب ميفهمى
نوشته شده توسط.....

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:47  توسط ....
|
بنام خدايى كه در قلبم است
نمى دانم تا كى بايد از ترانه هايى كه در محراب جنون سر گذاشته ، ببارم؟!در خاكسترين دقايق باورت، به چشمهايت اوبزان شدم
تمام اشكهايم را به چشمهايت دخيل بستم،تا حاشيه ترانه هايم هاشور بخورد!
ارى!باز هم شنيدنت را حصار گرفته ام تا زمزمه هاى غريب افتاده ام را بكارم و باورت را از ان خود كنم
مانده ام كه ميگزارى يا نه؟!!!!
دل زمانه براى ليلى تنگ شده،اما ديگر نه صدايي از بيستون مي ايد نه مجنونى در شهر اواره است!!!!اگر هم عاشق باشى ،اگر...؛از عاشقى پشيمانت ميكنند؛
تو بمان !بگزار باد از هر سو مي خواهد،بيايد تو بمان و ثابت كن كه عاشقى؛ به خدا ميدانم كه عشق اينجا عجب درديست!
بيا خاطراتمان را ورق بزنيم...
هيس.....!ساكت
صداي تيشه فرهاد باز هم مي ايد!!
هر كه عاشق است دست خود را بالا ببرد؛مى خواهم حضور و غياب كنم.چرا بس ساكتى؟!چرا خودت را مچاله كردى
خوب حرف بزن!
اهان !نميدانى چه بگويى،نميدانى كدام را انتخاب كنى؟
خودت را عذاب نده،تو غايب هستى!!
نوشته شده توسط....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:26  توسط ....
|
این را خانم.... گذاشته که یه ما بگه مغروریم ولی نه خانم...
ميشود تمام نقطه چينهاى دنيا را با يك باور سنگى هضم كرد،ميشود *من* نبود،اما به يك *خود* قاطع رسيد
ميشود،حرف نزداما تمام حرف را با چند نقطه جين حاكم ذهن ديگران كردو...
نمي توانم جاى نقطه چين بنشينم، معناى نقطه چين نيستم.من يعنى ... اما نقطه چين يعنى...
تمام باورتان را جاي تمام نقطه چين هاى دلم ميگزارم،با شورش باورتان كنار ميايم،اما به خدا قسمتان ميدهم! صداقت چشمهايتان را از من نگيريد!!
نوشته شده توسط.....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:10  توسط ....
|