تبليغاتX
حالا دیگر کسی رو ندارم که بهش فکر کنم؟

حالا دیگر کسی رو ندارم که بهش فکر کنم؟

تقدیم با آنکه آفتاب مهرش بر آیتان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.

تنها برای تو

محض خاطر تمام اقاقيهاى دلت،احساسم را تكه تكه كردم ،و ارام ارام بر روى احساست باريدم.ميدانستم كه چشمهايت بيقرار است؛اگر نبود نمى امدى
اما باور نمى كند!بر اسمان دلش راهم نمى دهد.تمام وجودم از اوست اما او حتى.......
خوب ميداند كه شاه نشين تمام غزل هايم است اما باورم نميكند!!!نميخواهيد چيزى بگوييد؟ نمى خواهيد به او بگوييد كه باور كند؟
او ميخندد......ميگويد: خيالبافى است!!!!!!!!!
من به خاطر تو، به پاى غزل مى پيجم،اگر نميخواهى نمى گويم،عشقت را فرياد نميزنم،در غزلهايم تو را بهانه نميكنم؛اما نگو كه خيال بافى است
قبول؛غزل هايم را،بين بغض هاى ترك خورده پنهان ميكنم؛غزل هاى مكتوبم را بين نبودنهايت اتش ميز نم،اما نگو كه دروغ است،نگو .............
به خاطر تمناى دلم،فقط يك بار بخوان!!يك بار؛نه بيشتر
باشد قبول! غزلهايم همه كرم زده اند؛نعره هاى عصيانم را لا به لاى مر ثيه هاى عشق جدى نگير!
به رسوب ايه هاى چشمهايت عادت كرده ام؛به گستاخى لحظه ها كه از تاراج دستهاى تو حرف نميزنند؛اما اگر كم سو تر از حقارت يك فانوس باشم،مرگ نور را باور نميكنم
اكر غزل هست،تنها به اين خاطر هست كه،ايه هاى اعجاز را در چشمهايت مرور كنم!!!
همين.................!!!!!!!!

نوشته شده توسط۰۰۰۰۰

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 21:9  توسط ....  | 

خواب تو

خواب ميديدم جهانى اتفاق افتاده بود
خواب ميديدم كه در باران پرستيدم تو را

اسمان كوچك شد،افتاد
پايين
شكسته شد!!
اسمان اندازه من شد كه باريدم تو را
يك نفر فانوس چشماي مرا پايين كشيد
باورت مى شد كه خوابم بردشنيدم تو را؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 16:26  توسط ....  | 

به خاطر تو

خودم را از ديوار باور اويزان كرده ام، خودم را به تمام دل نوشته هايم گره زدم،رفتنش را بر اشكهايم سر انداخته ام.....
خودم را تنها عاشق ديوانه شهر رج زدم
شعر هايم را بر عشق تو بند زدم
صامت ميشوم در رفتنت!مصوت ميشوم در ترانه ها،و تو در تمام وجودم جان ميكيرى.كاش عشقت بيابان كردم نميكرد!!!
تا كى ميشود از ترانه هايم انتظار نجابت داشته باشم؟از رسوب اين همه باور خسته ام!!!!!
وقتي كه گفتى براى هميشه نمي مانى،وقتى تمام ارزو هاى كالم را چيدى!ان لحظه هم دوستت داشتم
نگاه مشتاقم را، به لبخند هاى مشكوك تو انداختم،و تو بيرحم تر از هميشه !!
خدايا!كدام عصيان را زمزمه كردم،كدام كفر را مزه مزه كردم،كدام حقيقت را تف كردم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كدام را؟ به من بگو چرا اين همه كم اوردم؟؟

خدايا!از كدام سقف بى سايبان بر دامان بى قراريهايم چكيد؟جرا مثل توفان امد،مثل نسيم ماند،و مثل باد خواهد رفت؟!!!!!
باشد،تنها دوره گرد شهر ميشوم كه در بساطم جز شعر
غزل
باران واشك
نمي يابى!!!!!
اما،اما يادت باشد،وزن تمام غزلهايم اوست،يادت باشد اوتمام هيج كس من است
راستى سر راهت،به او بگو
دوستش دارم

نوشته شده توسط....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 20:3  توسط ....  | 

امشب چشمهايت را به من قرض ميدهى؟!! محض خاطر تمام فانوسهاى خيس!!

امشب كه باز هم من تنها هستم،از كجا يك بغل ،خورشيد دست نخورده برايت، صيد كنم؟
تمام عاشقى هايم را واسطه ميكنم،محض اينكه به اسمان دستهايت راهم دهى !!اما ميدانم تو مثل هميشه التماسم را ،افسايد باورت ميدانى!!

عادت كرده ام!!

اين را ميدانم،ميدانى !!!كه هيج كس مثل من، تو را صدا نميكند، نگاهت نمي كند،دلواپست نميشود،هيج كس!!!!!!!
روياهايم از نفس افتاده،ديگر هيج كدام از ثانيه ها امدنت را ترجمه نميكنند،تمام دخيلهايم به خواب رفته اند
به خدا،ديگر نميدانم جواب سحر هايم را جه بدهم؟جواب بهانه هايم را......

چقدر دلتنگم!جقدر بى تابم،ميدانم او خواهد رفت!
مي دانم!
اما باز هم تمام بيقراريهايم،بهانه هايم ،تمام وجودم او را مي طلبد.
لحضه هاى مرمرى حضورش را ،قاب كردم.خنده هايش را سينه سينه حك كردم.خودش ميداندكه، بودنش را به تمنا نشستم.
خودش ميداند!!
خودش خوب ميداند،اين همه بيقرارى براى چيست!!!!
دلم ميريزد روى خرابه هاى وجودم،و او ،وجودش را از من دريغ ميكند.اشكهايم انعكاس باورم است،اما او حتى مرا در باورش نميبيند.
عطر قدمهايش را در ريه هايم،حفظ ميكنم.رنگ بودنش را در تمام دريچه هاى قلبم ثابت ميكنم.نامش را قديس ميگذارم
هزار خيال را رنگ كردم،هزار باور را سياه ....
خودم را از ديوار باور اويزان كرده ام،

نوشته شده توسط.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 20:2  توسط ....  | 

بی تو گلدانها هم خشکن...

گلدوناى خشك خونه ميگيرن ازتو نشونه
اى كه واسه بودن من،اين تويى تنها بهونه
دل گنجيشكاى تو باغچه از غم دوريت ميگيره
ميترسم وقتى بيايى كه ببينى خيلى ديره
نبض شادى تو صدات اسمون رنك نگات
افق ابرى جشمام بى تو بى رنگ و مات
با تو بودن با تو موندن واسه تو يه شعر و خوندن
تنها رمز شاديامه،واسه از چشمات سرودن
اسمونه پشت شيشه بى تو وا نميشه
ديگه بى تو وا نميشه
ديگه ابراى دل من طفل اسمونه هميشه
كاشيياى تو ايوون تو رو مى خونن دوباره
تشنه روى جو ماهت،شب و ايوون و ستاره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 20:55  توسط ....  | 

در کنار تو............

عزيز هم قسم مگر كه مرگ من تو را دگر ز قلب من جدا كند
فداى چشم مست تو اگر به راه عشق تو خدا مرا فدا كند
اى نفس هاى تو عاشق،اى تو خوب موندنى
زنده ام با نفس تو،تو هميشه با منى
مثه شبنم تو بر گل،منو با خودت نگه دار
سينتو گهواره كن،براى اين تن تب دار
زير سقف عاشقى مون عطر مو هاتو رها كن
ياس عاشقيتو بگشا،منو از خودم جدا كن

نوشته شده توسط......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:27  توسط ....  | 

دهان من ازیادتو....

در اينجا،چشمهاى بى پناهت سنگ خواهد شد
مگر در زير شلاق كسى كه دوستش دارى
دهانت ميگريزد ناگهان در سنگ،سيمان
و تو احساس خوشبختي نخواهى كرد!

نوشته شده توسط...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:26  توسط ....  | 

با عشق تو من.....

هميشه عشق تو،اغاز اعتراف من است
اسير بازى ذهن خيالباف من است
دلم گرفت از اين روزهاى تكرارى
و مانده ام كه چه اندازه دوستم دارى
چقدر اين دل تنهاى من تحمل داشت
براى اين همه عاشق شدن تحمل داشت
و عشق هاى زمينى كه پاى بندم كرد
كنار نام تو،دلتنگى مرا كم كرد
تويى كه زندگى عاشقانه لايق توست
تمام هستى من مدتيست عاشق توست
منم كه بعد تو تنديس مرگ خواهم شد
و زير بارش غم خيس مرگ خواهم شد

نوشته شده توسط.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:23  توسط ....  | 

اگرزمین مال من بود......

من سنگ ميشوم،به تو اما نميرسم
اين جا دقيق،نقطه اغاز ماجراست
مى خوانمت!پرنده مغرور و دور من!
تا بر جداره هاى دهانم صدا صداست
اينجا كسى مزاحم ما نيست-هيج كس-
اين نقطه از زمين همش مال ما دو تاست

نوشته شده توسط......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:23  توسط ....  | 

جوابت مهسا خانم

از عشق مى گى ،از دوست داشتن،اما لازمه همه اينا صداقته
صداقت !!!!!!!!!!!!
پس صداقت داشته باش و بگو مشكله شما با من چيه؟
اگه مشكلى هست !!!!!خواهش مى كنم مطالب منو بى ارزش نكنيد!!!!!!
شما علنا داريد به نوشته هاى من توهين مى كنيد،و ارزش اونارو پايين مييارين،اگه مايل نيستيد اطلاع دهيد براتون نمى فرستم،ديگه لازم نيست،اين طور ارزش اونا رو پايين بيارين
اينا كه مى بينيد احساس منه يه نوشته ساده نيست
اگه مى خواهيد به احساستون،شخصيتتون احترام بذارن شما هم بايد به ديگران احترام بذارين

بله موافقم ولی من از آدم هایی که مغرورند خوشم نمیاد مشکلی هم با شما ندارم ارزش مطالب شما را هم پایین نمیارم ولی یه روز می فهمین ارزش یعنی چه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 18:37  توسط ....  | 

بازم تنهایی

به سر آهنگ رفتن دارى انگه
بروى قلب من پا مى ذارى
تو مى گفتى كه مهمانى،دريغا
مرا تنهاى تنها مى گذارى

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 18:34  توسط ....  | 

خیال نکن بی تو هیچم....

خيال نكن نباشي بدون تو ميميرم
گفته بودم كه عاشقم حرفمو پس ميگيرم
خيال نكن نمونى كارم ديگه تمومه
ليلى فقط تو قصه ست جنون ديگه كدومه
كى ميگه تو نباشى ستاره بى فروغه
بذار همه بدونن كه عاشقى دروغه
توبرده اى مى خواستى كه حرفتو بخونه
بباى تو بسوزه براى تو بمونه
عروسكى ميخواستى رو طاقچه تون بذارى
وقتي بازى تموم شد كنج اتاق بذارى
ديگه براى موندن اتاق تو شلوغه
عروسكا بدونين كه عاشقى دروغه

نوشته شده توسط.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 18:32  توسط ....  | 

کیه که بمونی....

كيه كه اخر ديونگيه واسه چشمات
كيه جز من كه ميميره واسه لحن خنده هات
كي برات قصه ميگه شبا كه خوابت نمي ره
كيه پا به پات ميياد وقتي كه بارون مي باره
كيه وقتي تشنته تو اب راه بلوا مي كنه
اگه يه جرعه بخواي كويرو دريا ميكنه
يه شب موي تو رو به صد تا مهتاب نمي ده
خودش مي سوزه ولي تن به سايه و اب نمي ده
اون منم كه عاشقونه شعر چشمات ميگفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي افتم
هنوزم مياى به خوابم تو شباى بر ستاره
هنوزم ميگم خدايا كاشكي بر گرده دوباره

نوشته شده توسط.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 2:42  توسط ....  | 

یادته باشه که قول دادی .....

يادته از كجا شروع شد؟ يادته كه چي شد كه يه حس ناب رو با تمومه وجودت لمس كردى؟

نقطه شروع تو كجا بود؟لحضه اغازت!!!!كجا فهميدى تمومه سلولهاى وجودت شيرين شده؟
كى فهميدى كه يه نفر توى خاك وجودت اومده؟كى فهميدى تمومه وجودت اونو فرياد مي زنه؟

بيا با هم قرار بذاريم،كه تنها من حرفهامو رو در جاي باى نگاهت بكارم حتى اگه به جرم غرور نداشته
وادارم كنن به حلقه اويز شدن از طناب بى انصافى!!!
اما باور كن!!نمى دونم وقتي بيشه وجودت توى انبوه اتيش عشق مى سوزه،چطور حقارت ابر ها رو،
با كمى احتمال گريه باور كنم؟!!!!!
نمى دونم وقتى كه از در و ديوار نگاهم تاب مى خورى و كارى ميكنى كه بارون و شعروشب يه جا حلول كنن
باور كنم كه هستى؟!!!!
به من بگو،وقتى نامت رو بر تن تمومه تپه هاى جهان ترانه كردم سمفونيه ديروز،امروز،و فردايم رو در كدوم حادثه
دامن گير مهربونيت،خالي كنم؟
تو مثله هيج كسم شدى،قول بده! قول بده!هر كسى هم اومد مثله هيج كس بودنه تو نباشه!!!
صاحب دلم شدى!قول بده دلم هميشه اينجا باشه!!زير سايه تو!!!
يدفعه تيك تاك باورم رو خواب نكنى!!!
قرار شد تو حرفها مو باور كنى،حتي اكه به جرم تمومه ناگفته ها،چوپان دروغگوى اين ديار باشم!!!
يادت باشه كه قول دادى پيشم بمونى!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 2:40  توسط ....  | 

راز گل سرخ

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری

 بر گونه های سرخت داغ غم که داری

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

 خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

 بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 21:17  توسط ....  | 

وقتي که فکرش ولت نميکنه...

وقتي که سماجتش مرتب آزارت ميده
وقتي که مزه لبخندو برات تلخ ميکنه
وقتي که نميدوني مشکلت چيه
وقتي که گره هاي زندگيت
هي سفتر و سفتر ميشن
ميدوني ،
مشکلت نديدن مشکلته
يه قدم عقب برو
يه نفس عميق بکش
گول اولين احساسي که توي سرت ميادو نخور
بخودت دروغ نگو
با خودت رو راست باش و
به اون چيزي فکر کن که از ترسش
خودتو گم و گور و قايم کردي
امتحان کن
هرچي زودتر از اون باتلاق نامرئي بيرون بياي
زودتر ترست از دره پشتش ، ميريزه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:31  توسط ....  | 

دلم.............

دلم پر است پر از لحظه هاي باراني

پرم ز گريه پر از گريه هاي طولاني

طلسم بغضم ااگر بشكند زدلتنگي

شكسته دل ترم از ابر هاي باراني

بيا به دامنم اي اشك لحظه اي بنشين

مگر غبار دلم را دوباره بنشاني

بيا كه چشم به راهت نشسته اي اشك

بيا كه با تو شبم مي شود چراغاني

شب است و خلوت و تنهايي و تلاطم درد

من وخيال تو و گريه هاي پنهاني

به روي شانه ي دل سر نهاده مي گريم

به ياد چشم تو و آن نگاه پاياني

مرا در آبي چشمان خود رها كردي

چگونه بگذرم از موج هاي طوفاني

به وسعتي كه ندارد كرانه يعني عشق

عبور مي كنم اما به سمت ويراني

بيا كه با سر زلفت به هم گره خورده است

شب سياه من و قصه ي پريشاني

تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح

بيا به خلوتم اي آفتاب روحاني

ميان اين همه گل هاي عشق پرورده

به برگ تازه گل هاي ياس مي ماني

تو آرزوي مني با دلم هم احساسي

چرا براي دل من غزل نمي خواني...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:26  توسط ....  | 

زتو دورم.....

   اگر زتو دورم 

        چه باک؟               

  دل من که جغرافيا نميداند

  اگر تيز رخش زمان ميگذرد

               چه خيال؟               

 دل من که تاريخ نميخواند

به هرچه بوی تو میداد نظر کردم

                           تا دل تنگی ز تو                        

                                 به نزد خود یابم                               

                 چه سود؟               

دل من که تنگ نمی ماند

چرا که ذره  ذره اش  پر ز "تو" ست

دل من تا همیشه برای توست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:25  توسط ....  | 

عشق یعنی....

از كوه پرسيدم عشق چيست؟ گفت: از من استوار تراست. از گل پرسيدم عشق چيست ؟ گفت: از من زيبا تر است. از دريا پرسيدم عشق چيست؟ گفت از من زلال تراست. از مادرم پرسيدم عشق چيست؟ گفت: از من مهربان تر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:24  توسط ....  | 

بیا دلم تنگ توست

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است.

بيا اي روشن ....  اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

دلم تنگ است.

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....

 و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي

 بيا اي مهربان با من !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:18  توسط ....  | 

دوست دارم تنها بایاد خاطراتت....

حرفايه تو يه دروغه كه دلم رو می شکنه
اما قلب من مى گه كه از تودل نمى كنه
نم نم بارون ابى توى كوچه مى زنه
توى خلوت دلم پرنده پر نمى زنه
گريه ابرا دروغه قصه چشات دروغه
دارم از نگات مى خونم همه حرفات دروغه
خسته شدم طاقت غم ندارم
عاشقى رو بايد يادت بيارم
دروغ نگو مال منى هميشه
حرفات ديگه باور من نميشه
برو ولى اينو بايد بدونى
هيچ كى ديگه عاشق تو نمی شه

نوشته شده توسط....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:58  توسط ....  | 

بی تو من تنهاترینم......

تو با چشمات منو ستاره بارون مي كنى
تو با جادوى نگات دارى منو افسون مى كنى
تو شباى بى كسى تويى كه به دادم مى رسى
من فقط تو رو دارم تويى كه هم نفسى
جز تو ندارم هيج كسي

نوشته شده توسط....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:56  توسط ....  | 

از عشق گفتن.............

لب ميگشايم من تا اخرين شنيده ها را ترانه اي كنم در وصف عشق
و زمان را ورق زنم از براي رفتن يا ماندن
هميشه درست من اسير تكرارم
و جولانگاه اضطراب تنها جاده قدمهايم است انگار
حيرانم از براي هجوم ثانيه ها كه اينگونه مبهم ميزنند
حرمت اشكها را به خاطر سپردم در اخرين شب حیات
در ان شب كه اواي گيسوان باد همسفرم بود
من به سوداي دلتنگي گوش جان سپردم تا مگر غربت را توصيف كنم
من در كشا كش لحظه ها درد عشق را مزه مزه كردم تا به باورش رسيدم
من در ايستگاه انتظار خانه كرده ام و به سرود مرگ گوش فرا داده ام
مرا توصيف كنيدو عشق را و هر انچه كه از ماست
تا كه بدانم چيستم؟
از كدامينم و به كدامين خواهم پيوست؟
مگر عشق منتهاى ماتم نيست؟
مگر ريشه بودن نيست و معناى شكفتن؟
من به وضوح مرگ عشق را در اينده ديده ام
من خود شكست غرور عا شق را فهميدم
چرا ما تصوير شكست غرور عشق را ترميم نمي كنيم؟
چرا ما عشق را تفحيم نمي كنيم؟

نوشته شده توسط...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:55  توسط ....  | 

بودنت برایم یه رویاست

چرا روياهايم را ناديده مي گيري؟چرا از اشكها يم مي گذري؟چقدر التماست كنم؟چقدر دخيل ببندم محض امدنت؟چقدر به خاطر براي تو گريستن سرزنش بشنوم؟
هر چه باشد مي پذيرم اما تو فقط بيا
دلم از تمناي تو خسته نمي شود
بعد تو خزان هزار رنگ را ديدم،ديدم كه چطور پنجره ها خنده را از ياد بردند،تمام گلدانها سبز بودن ،سبز شدن،سبز ماندن را از ياد بردند،ابرها هم اشك ريختن را ،اموختند
بعد تو
تمام خانه،شهر،كوچه تو را ازمن سراغ مي گيرن
من اشكهايم را پنهان مي كنم ،پشت خودم پنهان ميشوم، ميگويم

رفت،خودش گفت براي هميشه ميروم،گفت من را فراموش كن!!
تو رفتي وتنها بها نه اشكهايم شدي،رفتي و خط بطلاني بر تمام شعر هايم كشيدي،رفتي و ندانستي كه دل من نيز، در كوله بارت بود كه بردي
هميشه بودنت را ارزو كردم چرا به نبودنت رسيدم؟
اشكهايم به خاك ميريزد تا شايد به تو برسد،شايد از غم دلم كم كند،به خاك حسادت مي كنم كه تو را براي هميشه دارد،كاش، كاش من را هم با خودت ميبردي،ميدانستي من بدون تو دوام نمي اورم،ميدانستي دلم به خاطر تو مي تپد بس چرا رفتي؟به خدا بدون تو تنهاي تنهايم هيچ كس تنهاييم را پر نمي كند
شوق پرواز را در چشمهايت ديدم اما نفهميدم كه مي خواهي تنها بروي!!!!
كاش اين همه دوستت نميداشتم

نوشته شده توسط.....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:52  توسط ....  | 

تنها

تنهاي تنها
فقط باد ،نيمه شبها صداى هق هق ام را مي شنود
به تو نياز دارم
اره !درست شنيدى به خود تو!!!
اره تو
بي رحم
اشكهايم را ديدى باز هم رفتي؟
ميدانستي خوب هم مي دانستي كه به دستهايت
چشمهايت
خنده هايت
به وجودت نياز دارم

ميفهمي نياز !!!
تو هر روز سبز مي شوى، قد مى كشى،شكوفه ميدهى،در رويا هايم جان ميگرى،در خيالم افسانه ميشوى اما ناگهان مي شكني
اشك ميريزم
ناله مي كنم تا شايد باز گردي
اما....................

نمي دانم جرا دلت از سنگ شده هيچ كدام از خوابها يم را جواب نمي دهي،هيچ كدام از اشك هايم را باور ندارى يا شايد داري اما برايت مهم نيست؟
به هما ن خدايي كه وجود نازت را واسه من افريده ،به هما ن خدا تو رو قسم مي دم فقط يك باره ديگه به خواب من بيايي و ببيني كه امتداد ارزوهايم فقط تو هستي
كاش مى توانستى ترنم چشمهاي خسته از گريه هاي شبانه ام را به تماشا بنشيني ،اما ميدانم خوب هم ميدانم كه نمي ايي ،تا خودت را در زلالي اشكها يم تماشا كني
امشب مثل هميشه از بوي تو لبريزم اما حتي نميشود سر در سينه تو گذاشت و گريست!!!
غم هجرانت لحضه لحضه تكيده ترم ميكند؛هيج كس راز دلتنگيم را نمي داندو نميفهمد ،اما تو كه مي داني چرا؟

نوشته شده توسط.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:51  توسط ....  | 

میخوام بدونم کی هستین

سلام خدمت تمام دوستان عزیز که منت بر سر من نهادن وبه وبلاگ من سر زدن ونظراتشون را از ما دریغ نکردت.البته یه مهسا خانمی هستن که نظرات جالبی میذارن که نه ادرس وبی دارن نه پست الکترونیکی تنها دلیل اینکه این مطلب را نوشتم این بود که می خواستم از ایشون دعوت کنم تا به صورت نویسنده با من همکار ی کنن .البته اونای که میدونن ما دوستشان داریم ناراحت نشن

خوب آخرش مشخص شد ايشون كي هستن ما از طريق يه دوستشان فهميديم باز هم تشكر ميكنم كه براي ما مطلب ميدن اما حيف كه نام نوشته هاشون را نميذارن ما هم با توجه به سليقه كجمون يه چيزي ميذاريم باز هم منتظر مطالبتون هستيم مهسا خانم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:18  توسط ....  | 

4

اكه حتي بين ما فاصله يك نفسه نفسه منو بگير
براي يكي شدن اكه مرك من بسه نفس منو بگير
اي تو هم سقف عزيز اي تم هم گريه من گريه هم فاصله بود
گريه اخر ما اخر بازيه عشق ختم اين قائله بود
خوب ديروز هنوز طرحي از من بر صليب روي تن بوشت بدوز
وقت عرياني عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز
بلك تو فاصله دست و كاغذ وغزل من و عاشقانه بود
رستن از بيله اب اي كليد قفل شعر قفل شاعرانه بود

نوشته شده توسط......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:13  توسط مهسا یه وبلاگ داره برامون نظرات قشنگی میگذارن  | 

3

زندگي پر از سوال مي دونم رسيدن به تو خيال مي دونم تو ميگي يه روزي مال من ميشي اما موندنت
محاله مي دونم تو مي گي شبا دعامون ي كني چشمه چشات زلال مي دونم توي آسمون سرنوشت ما ماه كاملم هلاله مي دونم تو ميگي پرنده
زواله مي دونم اون درخت سيب آرزوهامون پر ميوه هاي كاله مي دونم آري مي ري و نمي پرسي كه اين دل عاشق درچه حاله مي دونم

نوشته شده توسط.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:11  توسط مهسا یه وبلاگ داره برامون نظرات قشنگی میگذارن  | 

2

وقتي اون چشماي پر از اشكت رو ميبينم
و قطره هاي اشكي كه
از گونه هاي قشنگت سرازير ميشه
و كسي نيست اونا رو پاك كنه!
وقلبي كه زخمش حاصل خنجر بي مهري عاشق ديروزيه
دلم آتيش ميگيره!
با خودم ميگم
آدم بايد عاقلانه عمل كنه
و مواظب صياداي شيادي باشه
كه از عشق به عنوان طعمه استفاده ميكنن!

نوشته شده توسط......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:2  توسط مهسا یه وبلاگ داره برامون نظرات قشنگی میگذارن  | 

1

يادمه وقتي ميخواستم خودمو ورق بزنم به هيج رسيدم!!!!
وقتي تمامه داشته هايم را مرور كردم باز هم به هيج رسيدم!!!!
ان لحضه بود كه دو ركعت نمازاشك بر من واجب شد
روي سر در وجودم نوشتم تنهاترينم
خواندم
باوركردم
ايمان اوردم

تنهايي در بند بندم رسوخ كرد و من به گل نشستم
دستهايم را از وراي تنهايي خوشه خوشه شعر كردم.وبه جستجوي قافيه ها تمام بغض هاي واجبم را دور ميزنم اما
بي خيال قافيه!!!
از ذشت لالايي ام هزار شعر برايت میگویم
و بك بغل قاصدك بي نشوني پوست مي كنم
اشكهايم هيج كس منه
پای پله هاي جشمهايت التماس مي كنم قداست اشك را نشكن!!!
بزركترين زكات قلبت صداقت جشمهايت است
يادت باشد تو قول دادي


دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم
امشب از اون شبهاست كه من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم
امشب از اون شبهاست كه من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من

نوشته شده توسط..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:1  توسط مهسا یه وبلاگ داره برامون نظرات قشنگی میگذارن  | 

هرچه از دوستان رسد نکوست اره دادام

با غرور بی دلیـــلت منـــو آزار نـــده به من خسته و بی حوصله هشدار نده بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه به خود تو بیش از این زحمت اقرار نده به خدا به خدا من خودم رفتنیم من خودم رفتنیم واسه دیگران تو شمعی واسه من خاموش و سنگین برای خودی تو دردی واسه غـــریبه تسکین واسه دیگران حقیقت واسه من عین سرابی برای همه ستاره واسه من مثل شهابی وقت و بی وقت لحظه ها

رو به دلم زهر نکن بیا و این دم اخر صحبت از قهر نکن

آرزو کردم تو باشي، واسه قلب بي پناهم يک پناه سرد خاموش، که باشه چشم به راهم آرزو کردم تو باشي، قصه زيباي دنيا تو بخوني اسم من را ، تو بشي واسم يک رويا آرزو کردم تو باشي ، هميشه در کنارم وقت خواب وبيداري ببينم من روي ماهت اما تو با من نبودي، از دل سردم نخوندي تو جدا شدي زقلبم ، چونکه عاشقم نبودي چقدر آسون شکستن ، همه درهاي خانه تو آرزوي سردم، من شدم فقط ديونه تو رها کردي رفتي ، من تو غصه و دردها گفتي آرزو نداري ، که بشي باور دنيام برو اي سفر گزيده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 3:12  توسط ....  | 

راه بی کسی

دلم ميخواهد دوباره ساده حرف بزنم و گله كنم ... از همه .. از خودم .... از گذر زمان .. انگار بسته شديم به زمان ... دلم مي خواد چشمهامو ببندم و بخوابم ... يه خواب طولاني و بعد بيدار شم و ببينم اون سنگ بزرگ ديگه نيست ! دلم خسته شده از شعر و فلسفه و همه چي ... دلم ميخواست رويا براي يك روز هم كه شده حقيقي مي شد . وقتي صبح مي شه استرس دارم كه باز يك روز تازه شروع شد با كلي كار و كار و كار .... ! من يك ماشين فوق العاده هستم ... زندگي ماشيني هم عالمي داره .. هر از گاهي يه باد مي ياد و دل منو تكون مي ده .. من به خيال نسيم تمام ريه هامو پر مي كنم از اين باد .... اما بعد از يه مدت كوتاه ميبينم اين طوفان بود و راههاي هوايي من پر شده از گرد و غبار و من بايد مدتها تلاش كنم تا بتونم غبار رو بيارم بيرون و به جاش فقط يك ياد ملايم از لحظه اي كه فكر كردم خيال هم جالبه بگذارم ... دلم ميخواد مدتها پياده روي كنم و يا مدتها رانندگي كنم .. جاده ذهن منو خالي مي كنه ... زمان واقعا رويداد عجيبي است ! راستي تو دلت نمي خواد تنهايي توي اين كوچه قدم بزني ؟ ....

این نشته دوست خوبمان اقا هادی.البته با اجازه خودشون تو وبلاگ گذاشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 17:58  توسط ....  |