""چو خورشيد . زنم سوي تو پر""
""چو مهتاب . شبي از پنجره مي كشم سر""
اندوه كه خورشيد شدي وقت غروب!
افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر
اگر كليد قلبي رو نداري قفل نكن.
به چشمان كسي نگاه نكن اگه دروغ خواهي گفت.
به كسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.
دست كسي را نگير اگر رها خواهي كرد.
به كسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فكرت هست
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:38  توسط ....
|
روزی روزگاری در سرزمینی دور مردم گناهان بسیار کردن ومورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنان مقدر فرماید.تنبیهی سخت تر از آتش و سیل و زلزله وقحطی وبیماری ،تنبهي كه نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند،بي ْآنكه كسي ببيندس يا برآن واقف شود .پس خداوند دو كلمه دوستت دارم را از ذهن وقلب مردم بيرون كرد چنان چه از روز اول آن كلمات را نشنيده ، نگفته،نه احساس كرده بودند.
ابتدا همه چيز عادي وزندگي به روال هميشگي خود بود.اما بلا كم كم رخ نمودزماني كه مادري مي خواست عشقي به فرزندش تقديم كند،هنگامي كه دو دل داده مي خواستند كلام آخر را بگويند وخود را يكباره به ديگري وا گذارند،آن گاه كه انسان ها،دوهمسايه،دو برادر،دو دوست در سينه چيزي گرم وصادقانه احساس مي كردند و مي خواستند آن را نثار ديگري كنند،زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر وآن كلامي كه پاسخ گوي همه نياز ها بود،از دهان كسي بيرون نمي آمد وتشنگي ها سيراب نمي شد.
وبعد.....
كم كم سينه ها سرد شد،روابط گسست وبي تفاوتي جايگزين شد.ديگر كسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت آدم ها در خود فسردند ودر تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:
چه شد كه ما به اينجا رسيديم،كدام نعمت از ميان ما رفت؟؟ واندوه امانشان را بريد.خداوند دلش بر اين قوم كه مفلوك تر از همه اقوام جهان شده بودند،سوخت وكلمات دوستت دارم را به ذهن وقلب آنان بازگرداند.خدارا شكركه هنوز مي توانيم به يكديگر بگوييم:دوستت دارم
نوشته يه ديونه قديمي
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 23:59  توسط ....
|