زیباست ولی چه دشوار
سخت است ولی باید انجام داد
غمناک است ولی از شانس ماست
دردناک است ولی این سهم قلب ماست
بيهوده است ولي اين وجود ماست
دلچسب است ولي براي دل تو
آخرش چه بايد كرد
بايد ماند.ديد.شنيد.گفت و دل را سپرد
ولي باور نكرد كه دوستت دارم راست است
يا....................
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:19  توسط ....
|
چه زیبا بود آن روزی که آمدی
چه عجیب بودآن صحبیت اول
چه دل نشین بود اون نگاه
چه زیبا بود اون خنده ها
چه گرم بود آن دستها
چه سرد بود اون قلب
چه سخت بود آن لحظه
چه غمگین بود نگاه آخر
چه دشوار آن لحظه
چقدر حیف آن خواب
چقدر بد بود
صدای آن کس
گه:گفت پاشو از این خواب
ولی چه زیبا رویای با تو بودن
i love you
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:9  توسط ....
|
کنارم که نشست ٬ با خودم گفتم روزی او را صاحب می شوم و ديگر از پيشم نخواهد رفت ... نگاهش کردم و چشمان شهلايی اش را به خاطر سپردم ... با خودم گفتم که روزی اين چشمان را از حدقه در می آورم و آنها را صاحب می شوم ... اما تا آمدم دست به چشمانش بکشم او ناپديد شد ... چرا هيچ کس کنار من نمی نشيند تا من چشمانش را در بياورم و مال خودم کنم ؟

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 22:24  توسط ....
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 21:57  توسط ....
|
چه سخت و درد آور است تا نیمه های راه رفتن و پشیمان شدن...
چه سخت و دردناک است پشیمانی و سودی نداشتن...
آنوقت چه خواهی کرد تو به وقتی که هیچ راهی نیست جز رفتن،رفتن و باز هم رفتن...
مثل آن گمشده های سوی مه،رفتن و هرگز نرسیدن...
چه خواهی کرد تو به وقتی دیگر توان بازگشتن نیست،وقتی کسی تو را بیاد نخواهد آورد
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 18:45  توسط ....
|
می دانم همان که دوستم داشت من دیوانه را بارها در خوابش دیده میدانم...
می دانم که عاشق نم نم باران و سکوت صحرا بود ، میدانم...
می دانم که عاشق جنگل بود ، عاشق نعره های رودخانه بود ، میدانم...
می دانم همان که دوستم داشت برایم بی قرار است ، میدانم...
می دانم همان که دوستم داشت سر راه چشم انتظارم ایستاده، میدانم...
دلم می خواهد بر بال پرنده ای می نشستم و به آن سوی آب پرواز می کردم بعد می توانستم در دریای دلش شنا کنم...
ای کاش فقط یک بار می توانستم...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 18:44  توسط ....
|