تبليغاتX
حالا دیگر کسی رو ندارم که بهش فکر کنم؟

حالا دیگر کسی رو ندارم که بهش فکر کنم؟

تقدیم با آنکه آفتاب مهرش بر آیتان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.

عاشقشی یا دوستش داری

تفاوت عاشق بودن و دوست داشتن کسی

1.هنگام ديدن كسی كه عاشق او هستيد طپش قلب شما زياد و هيجان زده خواهيد شد اما هنگام ديدن كسی كه دوستش داريد احساس سرور و خوشحالی می كنيد.

2.وقتی به كسی كه عاشقش هستيد نگاه می كنيد خجالت می كشيد ولی هنگاميكه به كسی كه دوستش داريد می نگريد لبخند خواهيد زد

3.وقتی در كنار معشوقه خود هستيد نمی توانيد هر آنچه را در ذهن داريد بيان كنيد اما در مورد كسی كه دوستش داريد شما توانايی آنرا داريد

4.شما نمی توانيد به چشمان كسی كه عاشقش هستيد به مدت طولانی و مستقيم نگاه كنيد اما می توانيد در حالی كه لبخند به لب داريد به چشمان فردی كه دوستش داريد نگاه كنيد

5.وقتی معشوقه شما گريه می كند شما نيز گريه خواهيد كرد اما در هنگام ديدن گريستن فردی كه دوستش داريد سعی بر آرام كردن او می كنيد

6.شما ميتوانيد يك رابطه دوستی را پايان دهيد اما هرگز نمی توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد.چرا که اگر اين کار را بکنيد عشق همچنان قطره ای و هميشه در قلب شما باقی خواهد ماند.

عشق يعنی علاقه شديد قلبی

با اجازه از بهترین دوستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:11  توسط ....  | 

آرام گاه دلی نا آرام

وقتي نگاهش كردم نگاهم كرد

من فقط چشمانش را مي ديدم و او فقط لبخند مي زد

وقتي لبخند زد دلم فرو ريخت

وقتي دلم فرو ريخت اشك تو چشاش حلقه زد

چه اشك زلالي داشت

مي تونستم عكسمو تو اشكش ببينم

خيلي از خودم خجالت كشيدم

آخه هميشه بهش ميگفتم قدمت روي چشمم

اما حالا من تو چشمانش مهمون شده بودم

نگاهش ، اشكش و مهمونيش خيلي غريب بود

اشكش كه سرازير شد دل منو هم با خودش برد

كاش ميتونستم باهاشون برم اما توان رفتن نداشتم

آره همونجا بود كه ديگه از پا نشستم

فقط براشون دستي تكون دادم اونم با حسرت

ديگه دلم كه رفته بود سرمو هم انداختم پايين

اشكم بود كه بي اختيار مي چكيد رو زمين

هنوز صبح نشده بود كه به گل نشسته بودم

درسته بي دل شده بودم اما بايد سرمو بالا ميگرفتم

به هر سختي بود سرمو اوردم  بالا 

باورم نميشد اما چشمام برق زد

رد پاي دلم به جا مونده بود

آخه غرق خون بود كه رفت

باید دنبال قطره قطره ها می رفتم

بی دل و بی پا و سر به راه افتادم

به پهنه يي رسيدم پر از پستي و بلندي

جاي ترسناكي بود

تاريك و غمگين و سرد

گورستاني براي دلهاي مرده

حيران به دنبال نام و نشاني از خود بودم

بوي اشكي مهربان مرا به سوي خويش مي خواند

پاي رفتن نداشتم

خود را بروي خاكها مي كشيدم

قبر واره يي بود كه با اشكي سرخ تزيين شده بود

و كسي بر روي آن نوشته بود

آرامگاه دلي نا آرام

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 10:25  توسط ....  |