الا اي رهگذر
!منگر
!چنين بيگانه بر گورم
!
چه مي خواهي؟چه مي جويي در اين كاشانه گورم!
چسان گويم؟چسان گريم؟حديث قلب رنجورم؟
از اين خوابيدن در زير سنگ وخاك وخون خوردن نميداني!چه ميداني كه آخر چيست منظورم؟
تن من لاشه ي فقر است من زنداني زورم!
كجا مي خواستم مردن؟! حقيقت كرد مجبورم 
چه شبها تا سحر عريان خوردم و خواندم براي گورم؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 18:55  توسط ....
|
گل سرخي به او دادم گل زردي به من داد
..!
براي يك لحظه ناتمام قلبم از طپش افتاد...
با تعجب پرسيدم :مگر از من متنفري؟!
گفت:نه باور كن !ولي چون تو را واقعا" دوست دارم
نمي خواهم پس ار آنكه كام از من گرفتي براي پيدا كردن گل زرد زحمتي بخود هموار كني
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 18:42  توسط ....
|
سر شك....
پرسيدم از سرشك كه سر چشمه ات كجاست؟
ناليد وگفت: ((سر)) زكجا ((چشمه )) از كجاست؟
لبخند نديده ي قلبم كه پيش عشق:
هر وقت دم زخنده زدم گفت :نا بجاست!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 18:35  توسط ....
|
زن اسطوره ای با چشمهای روشنش آمد
نگاه نافذش احساس شد٬عطرتنش آمد
زمين يک لحظه ساکن ماند٬خورشيد از تپش افتاد
وماه از قله ی افلاک محض ديدنش آمد
درون خانه ام تابيد تا نوری اهورايی
به خود گفتم زجابرخيز رحمی بر منش آمد
به خودگفتم زجا برخيز معصوميت مطلق
که بايد سرگذاری بر حريم دامنش آمد
سکوت وحيرت ومن هر سه يک سو چشمها بردر
که ناگه خش خش دنباله ی پيراهنش آمد
زن اسطوره ای از دردرآمد گرم ونورانی
قلم لبريز شد٬رقصيد٬حس گفتنش آمد
زن اسطوره ای آميخت از آن روز با شعرم
کتابم را گشودم٬عطر شيرين تنش آمد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 10:0  توسط ....
|
همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که تو را در خود تکرارکنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم ،آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 9:52  توسط ....
|
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 19:55  توسط ....
|
رفته بوديم كه دور از انظار ديگران ساعتي با سر گرداني يك عشق بي پناه زير روشنايي مات ماه گردش كنيم....
آسمان كاملا صاف بود.ناگهان پاره ابري سياه صورت نازنين ماه را در سياهي خود نا پديد مي كرد..گفتم:آسمان باين صافي معلوم نيست! اين قطعه ابر سياه از گريبان ما چه مي خواهد؟اشاره با ابر كرد و؟آهي كشيد وگفت آن؟آن ابر نيست!عصاره است.عصاره ي ناله هاي پنهاني عشاق واقعي است...روي ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغ من وتو نباشد.............
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 19:50  توسط ....
|
تو اين قسمت ميخوام دليل اينكه خدا دوست نداره كسي را تنها بگذاره را در قالب يه داستان واسه همه شما ها كه تنها هستين وفكر ميكنيد تنهايي واسه شما خيلي خوبه را بگم .تا ته داستان را بخوانيد ودرس عبرت بگيريد
خدا يا نجاتم بده
داستان در باره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلند ترين كو ه ها بالا برود.اوپس از سالها آماده سازي ماجراجويي خود را اغاز كرد.ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط برا يخودش مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.شب بلندي هاي كوه را تماما" در بر گرفته بودومرد هيچ چيزي را نميدي.همان طور كه از كوه بالا ميرفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد ودر حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ازكوه پرت شد.در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديدواحساس وحشتناك مكيده شذن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.همچنان سقوط ميكردودرآن لحضاتترس عظيم همه رويدادهاي خوب وبد زندگي به يادش آمد.اكنون فكر ميكرد مرگ چقدر به او نزديك است.ناگهان احساس كرد طناب كه طناب به دور كمرش محكم شده بدنش بين آسمان وزمين معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر اين لحظه سكون برايش چارهاي نمانده بود كه فرياد بكشد((خدايا كمكم كن!)) نا گهان صداي پر طنيني كه ازآسمان شنيده مي شد جواب داد(( اي من چه مي خواهي؟))-اي خدا نجاتم بده-وافعا اگر باور دار يكه من تو را نجات بدهم؟-البته كه باور دارم.سكوت..... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.گروه نجات ميگويند كه روز بعد كوهنوردي را يخ زده پيدا كرده اند.بدنش از يك طناب آويزان بود وبادستهايش محكم طناب رات گرفته بود.... واو فقر يك متر از زمين فاصله داشت. وشما؟چقدر به طنابتان وابسته هستيد.ايا حاظرين آنرا رها كنيد؟در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكيند هرگز نبايد بگوييد كه ا. شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته.هرگز فكر نكنيد او مراقب شما نيست.به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را بادست راست خود نگه داشته است.
خوب دوستان حتلا نظرتون راجب تنها ماند چي .اگر اين كوهنورد يك همراه داشت اين .حالا شما فكر براي تنهايي خود بكنيد
من هم تنها بودم وهستم وخواهم ماند
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 19:33  توسط ....
|

سمت مرا از آب بپرسيد,دريا هميشه متنظر عاشقانه هاست.

حالا كه آمده اي
چرا اين قطار ايستاده است؟
چرا اين قطار بر نمي گردد
حالا كه آمده اي
گريه نمي كنم
حالا كه آمده اي
كيفت را باز كن
دستمالي به من بده
حالا كه آمده اي
ديگر نه شاعرم نه عاشق
فقط اين پنجره را ببند
تا دلم نگيرد
حالا كه امده اي
سلام
حالا كه نمي روي
خداحافظ
اي همه سوزبنان هاي آن مسير دوردست
حالاكه آمده اي
از اين چمدان ميترسم
اين چمدان را بر ميدارم
اين چمدان را
به درياهاي دور مياندازم
حالا كه آمده اي
دلم براي اين ماه وستاره مي سوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب ميگذارند

با اين همه بيداري

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 19:30  توسط ....
|
سلام خدمت دوستاني كه دارن اين وبلاگ را مي خوانند .اول تشكر مي كنم كه آمدين وديدن كردين وميدانم بيشتر شما جزء دوستان ورفقايي هستين كه خيلي وقت با هم در ارتباط هستيم چه از طريق چت وچه دوستايي ديگر ولي خيلي از دوستان اين سوال را كردن كه چرا ته اي دي من نوشته تنها دو وفاداراول اين رابگم بعد مطالب جديد را خوام گفت.اون دوستاني كه خيلي وقت با هم در اتباطيم ميدونن من وقتي تنها ميشم شروع به نوشتن وبلاگ ميكنم از هر دري بشه مطلب ميدم.قضيه اي دي هم. اينه كه من تا حالا با دو نفر رفيق شدم وهر دوبار يه بار به صورت توافقي و یه بار هم به خاطر آبرو به هم زديم والان هم قرار اي دي را عوض كنم چون باز هم ميخوام خودم را تنها داشته باشم چون عشق زميني دروغي بيش نيست.
يا علي
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 19:17  توسط ....
|